کاروبار

«کار و بار» یک ترکیب اسمی مرکب و از مقوله اتباع (تکرار صوتی یا معنایی) است که در زبان فارسی به معنای اشتغال، معامله، شغل، کسب و پیشه به کار می‌رود. واژه «کار» در اصل به معنای عمل، فعالیت یا انجام هرگونه وظیفه است، و افزودن «بار» به آن (به صورت اتباع) بر مفهوم عمومیت، اهمیت و تداوم فعالیت‌ها تأکید می‌ورزد. منابع لغوی مانند «منتهی‌الارب» این ترکیب را معادل واژه عربی «اُشْغولة» به معنای مشغولیت و سرگرمی ذکر کرده‌اند، و «آنندراج» نیز آن را هم‌معنای «کار و کرد» دانسته است که نشان‌دهنده سابقه طولانی استفاده از این ترکیب در ادبیات و زبان معیار فارسی است.

این اصطلاح امروزه عمدتاً برای اشاره به مجموعه فعالیت‌های اقتصادی، حرفه‌ای یا تجاری یک فرد یا مجموعه به کار می‌رود. وقتی از «کار و بار کسی» سخن به میان می‌آید، منظور میزان رونق، نوع فعالیت و موفقیت وی در حوزه حرفه‌ای یا تجاری‌اش است. در بافت‌های رسمی‌تر، این تعبیر می‌تواند جایگزین واژگانی چون «حرفه»، «تجارت»، «صنعت» یا «فعالیت اقتصادی» شود و بار معنایی گسترده‌تری از صرفاً یک شغل محدود را منتقل کند؛ به گونه‌ای که شامل تمامی جنبه‌های معیشتی و درآمدزایی فرد باشد.

لغت نامه دهخدا

کارو بار. [ رُ ] ( اِ مرکب، از اتباع ) اُشْغولة.( منتهی الارب ). کار و کرد. ( آنندراج ). مشغولیت و معامله و شغل و کسب و پیشه. ( ناظم الاطباء ):
چون راست شود کار و بارت
بندیش از فرود کارت.
( لغت فرس چ اقبال ص 120 ذیل لغت «فرود» از حاشیه اسدی نخجوانی ).
امروز که دانی ز امیران جز ازایشان
شایسته بدین ملک و بدین کار و بدین بار.فرخی.میران و بزرگان جهان را حسد آید
زین نعمت و زین دولت و زین کار و از این بار.فرخی.ابوسهل زوزنی بود آن میانه، کار و بار همه وی داشت. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 145 ).
جهان را دگرگونه شد کار و بارش
برو مهربان گشت صورت نگارش.ناصرخسرو.با شاخ تو ای دهر به درگاه تو ایدر
ما را بهمه عمر نه کار است و نه بار است.ناصرخسرو.نفع و ضر و خیر و شر از کار و بار مردمست
پس تو چون بی نفع و خیری بل همه شری و ضر.ناصرخسرو.ناید ز جهان هیچ کار و باری
الا که بتقدیر و امر باری.ناصرخسرو.گفت من بدان آمده بودم تا بدانم کار و بار تو چون است. ( اسکندرنامه، نسخه سعید نفیسی ).
کس را چنانکه امروز این بنده تراست
جاه و محل و مرتبت و کار و بار نیست.مسعودسعد.گوید همی که ملک ترا نیست انتها
این روز ابتدا شدن کار و بار ملک.مسعودسعد.چونان همی درآید در کار و بار حرب
کافزون کند ز سطوت خود کار و بار تیغ.مسعودسعد.ای ز نوشروان عادل بر سریر کار و بار
دوده و خویش و تبار یزدجرد شهریار.سوزنی.رفتی و در جهان سخن از کار و بار تست
خاقانی غریب سخن یادگار تست.خاقانی.زان سه نتیجه که زاد بود غرض آدمی
لیک پس هرسه یافت آدمی این کار و بار.خاقانی.درستی گرچه دارد کار و باری
شکسته بسته نیز آید به کاری.نظامی.کار و باری بر آسمان او را
زیر فرمان همه جهان او را.نظامی.ملک سرگشته بود از روزگارش
کزو گشته ست روشن کار و بارش.( منسوب به نظامی ).پیر یکی روز در این کار و بار
کارفزائیش درافزود کار.نظامی.

فرهنگ فارسی

( اسم ) ۱ - آنچه از شخصی یا شیئی صادر شود آنچه که کرده شود فعل عمل. ۲ - شغل پیشه. ۳ - صنعت هنر. ۴ - امر شان: [ ای خداوند بکار من از این به بنگر مرمرا مشمر از این شاعرک داس و دلوس ]. ( ابو شکور ) ۵ - رفتار کردار. یا کاربد. رفتار بد کردار ناپسند: [ کسی را نبد بر درش کار بد ز درگاه آگاه شد بار بد ]. یا کار نیک ( خوب ). رفتار نیک کردار خوب. ۶ - آنچه در عالم خارج تخقق پذیرد عمل: [ علم با کار سودمند بود علم بی کار پای بند بود ]. ( سنائی ) ۷ - ممارست اشتغال تمرین: ( امروز هیچ گروه ( عیبب و هنر اسپ را ) چون ترکان نمیدانند از بهر آنکه شب و روز کار ایشان بااسپ است ]. ( نوروز نامه ) ۸ - رنج زحمت. ۹ - حادثه ( بد ) پیشامد ( ناگوار ): [ ابوسفیان بازگشت که این چه تکبیر است ( تکبیر علی علیه السلام پس از پایان غزو. احد ) نباید که بر ما کاری آید ]. ( تاریخ بلعمی ) ۱٠ - بنا ساختمان: [ زسنگ و زگچ بود بنیاد کار ( ایوان مداین ) چنین کرد تا باشد آن پایدار ]. ۱۱ - ضررت حاجت احتیاج. ۱۲ - عمل معده اجابت شکم: [ و استفراغ بداروها کنند که اندر علاج فالج یاد کرده آمده است از حقنه و داروی کار و داروی قی ] ( ذخیر. خوارزمشاهی ) ۱۳ - وسیل. معیشت معاش: [ مردم یغسون یاسو مردمانیند بیشتر با نعمت و کاری ساخته تردارند ]. ( حدود العالم ) ۱۴ - مرگ موت: [ علی ۴ عباس را گفت یا غم پیغامبر امروز بهتر است بحمدالله عباس گفت: کار پیغامبر نزدیک رسید که من علامت مرگ بنی عبدالمطلب نیک میدانم ]. ( مجمل التواریخ والقصص ) ۱۵ - جنگ رزم: [ ولیکن کنونست هنگام کار که تنگ اندر آمد چنین روزگار ]. [ یکی تیغ داند زدن روزکار یکی را قلمزن کند روزگار ]. ( حافظ ) ۱۶ - الف - چون به آخر اسم معنی پیوندد صیغ. مبالغه سازد: ستمکار فراموشکار گناهکار مسامحه کار. ب - چون باسم ذات و معنی پیوندد صیغ. شغل سازد: آهنکار آتشکار خدمتکار. ۱۷ - حاصل ضرب قوه در تغییر مکان ۱۸ - زنا مجامعت. ۱۹ - نسج منسوج: کارتن کارتنه. ۲٠ - ( زورخانه ) هر یک از فنهای کشتی فند پند. ترکیبات اسمی: یا ترکیبات اسمی: یا از کار افتاده. کسی که بر اثر پیری یا ضعف و مرض نتواند کار کند. [ جهان پیر کهن گشته وزکار شده بدولت تو جوانی گرفت باز ونوی ]. ( سوزنی ) یا به کار. ۱ - در کار مشغول. ۲ - بافایده مستعمل. یا به کار آمده. کاری مجرب. یا کار آب و گل. ۱ - بناکردن. ۲ - مرمت کردن. یا کار شیعه. جنس وطنی جنس ایرانی ( نوعی تحقیر در آن نهفته است ) یا کار قوزی. ۱ - شخص یا چیزی که میخواهند بدان اشاره کنند و کسی نفهمد منظور کیست. ۲ - معشوق رفیق. بدکار ( مشار الیها ) یا کار کذا. ترکیبی است نظیر کار قوزی ولی بیشتر در مقام اشاره بغیر ذی روح استعمال شود یا کار نجف. یا کار و کاسبی. کار و کسب. یا کار چراغ خلوتیان ۱ - روشن ساختن جایی تاریک را. ۲ - دوده افکندن. یا کار خیر. ۱ - کارنیک: [ هرگه که دل بعشق دهی خوش دمی بود در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست ]. ( حافظ ) ۲ - ازدواج امر خیر. یا کار دست بسته. کار نمایان که از دست دیگران باسانی برنیاید: [ نشد درست بهندوستان شکست. ما نماز بود در و کار دست بست. ما ]. ( محمد قلی سلیم ) یا کار دستی. ۱ - کاری که با دست انجام دهند عمل یدی. ۲ - در آموزشگاهها مادهای از دروس که دانش آموزان را امور عملی و صنعتی آشنا سازد یا کار دشوار. عمل سخت و مشکل. یا کار دیو. ۱ - کاری که دیو ( اهریمن ) انجام دهد. ۲ - کاری که بر خلاف عادت انجام گیرد: کار دیو است و وارونه. یا کار زن. ۱ - امر مربوط به زنان. ۲ - هم آغوشی با زن آرمش بازن: [ بکار زنان تیز بودی برش همی نرم جایی بجستی سرش ]. یا کار سرسری. کار سطحی، کار بی تامل. یا کار غلامان. کار خوب ( چه اغنیای ایران غلامانرا بیشتر بکسب فنون مثل حدادی و نجاری و زرگری و نقاشی و مانند آن مشغول دارند و در هر فنی یک فنه سازند: ازین رو کار خوب را کار غلامان گویند. [ سرو آزاد در چمن تیغ کشید گل گفت که این کار غلامان باشد ]. ( شرف الدین پیام ). یا کار قدیم. ۱ - کار دیرینه امر قدیمی. ۲ - کار بیقدر و مبتذل: [ چنان زد ز زرگر انقدر سیم که شد یار. زهره کار قدیم ]. ( ظهوری ). یا کار گل. زمین کندن و شخم زدن و گل مالی و نظایر آن عملگی فعلگی: [ و در هم. ممالک کسی را نگداشت که بمعیشت و عمارت ضیاع خود مشغول شوند الاهمه برای او بقلعه ها و قصرها و خندق زدن و کار گل کردن گرفتار بودند ]. ( تاریخ طبرستان ). یا کار و بار. الف - ( بصورت ترکیب ) ۱ - کار امر: [ جانرا دگر گونه شد کار و بارش برو مهربان گشت و صورت نگارش ]. ( ناصر خسرو ) ۲ - شغل پیشه کسب: [ کس را چنانکه امروز این بند. تر است جاه و محل و مرتبت و کار و بارنیست ]. ( مسعود سعد ۳ ) ۷۲ - ( تصوف ) احوال عارفانه حالات صوفیانه. ۴ - شور و غوغا: [ چون ابراهیم آن بدید گفت: ای رابعه. این چه شور و کار و بار است که در جهان افکندهایی ? گفت: من شور در جهان افکندهام ]. ( تذکره الاولیائ ) ب - ( بصورت جداگانه و متوالیا ) کار: [ امروز که دانی ز امیران جز از ایشان شایسته بدین ملک و بدین کار و بدین بار ] یا کار و کاچار. کار و لوازم آن کار و اسباب آن: [ تامیان بستهاند پیش امیر درتک و تاز کار و کاچارند ]. یا کار و کاسبی. شغل کار کسب. یا کار و کشت کشت و زرع کشاورزی یا کار و کیا. یا کار و مکار. زمین زراعتی که نیم آن در یک سال و نیم دیگر در سال بعد کاشته شود. یا وزارت کار. وزارتخانهای که عهده دار رسیدگی بمشاغل مختلف و تهی. کار برای کارگران و جز آنانست وزارت مشاغل. یا ترکیبات فعلی: از دست رفتن کار. از عهد. تلافی و جبران بدر رفتن: [ سمک عیار بخندید و گفت: اکنون کار از دست رفت اگر نرویم ما را هلاک کنند ]. ( سمک عیار ۲٠۱: ۱ ). یا از کار افتادن. از عهد. کارها بر نیامدن اسقاط شدن: [ ماشین از کار افتاده است ] [ پدرش پیر شده و از کار افتاده است ]. یا از کاری بدر آمدن. از عهد. انجام دادن آن بر آمدن موفق شدن در اجرای آن: [ گفتیم که عقل از همه کاری بد آید بیچاره فروماند چو عشقش بسر افتاد ]. ( سعدی ) یا از کار بردن. باطل کردن بیکار و مهمل کردن: [ نیست دون القلتین و حوض خرد کی تواند قطرهایش از کاربرد ]. ( مثنوی. فرهنگ مثنوی. دکتر گوهرین ) یا از کار در آوردن. ۱ - مهیا برای کار ساختن آماد. استعمال و استفاده کردن چیزی را. ۲ - پخته و مجرب کردن کسی را. یا از کار رفتن. فرسوده شدن از کار افتادن: [ از تشنج رو چو پشت سوسمار رفته نطق و طعم و دندانها زکار ]. ( مثنوی. فرهنگ مثنوی دکتر گوهرین ) یا باز شدن کار روا شدن حاجت: [ ز عشق کار جهان باز میشود صائب. خوشا کسی که توسل باین جناب گرفت ]. ( صائب ) یا باز گذاشتن کار بکسی. تسلیم کردن کاری بوی محول کردن امری بکسی: [ کار خودگر بخدا باز گذاری حافظ. ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی ]. ( حافظ ) یا بالا بردن کار. پیش بردن کار: [ کار بالا نرود دست نیاید بر کام هر که دلداد. آن قامت و بالا نشود ]. ( ابو نصیر نصیرای بدخشانی ) یا بالا رفتن کار. پیش رفتن کار: [ کار محنت گر درین راه این چنین بالا رود رهنوردان را ز زانو خار میباید کشید ]. ( کلیم ) یا بالا گرفتن کار. رونق و نظام یافتن کار گرم شدن بازار: [ شدم عاشق ببالای بلندش که کار عاشقالان بالا گرفته است ]. ( حافظ ) توضیح این بیت در حافظ چاپ قزوینی نیامده است. یا بر سر کار آوردن. تشویق کردن ترغیب بکار کردن: [ مستمع صاحب سخن را بر سر کار آورد ]. ( صائب. امثال و حکم ). یا بر کار شدن. سر کار بودن بر امور مسلط شدن: [ محمودیان در میان ایشان بمنزلت خانیان و بیگانگان باشند خاصه بوسهل زوزنی برکار شده است ]. ( بیهقی ) یا به روی کار دیدن. از روی قراین ملاحظه و پیش بینی کردن: [ این پادشاه حلیم و کریم و بزرگست اما چنانکه بروی کار دیدم این گروه مردم... ] ( بیهقی ) یا به سر رفتن کار. انجام شدن آن اجرا گردیدن: [ اگر کاری بودی که بزر و بزور یا بحیلت یا بعیاری سر رفتی هم تدبیری توانستمی کردن ]. ( سمک عیار ۴۶: ۱ ) یا به کار آمدن. ۱ - قابل استعمال شدن لایق کاری بودن. ۲ - مفید بودن سودمند شدن: [ زهدت بچه کار آید گر راند. در گاهی کفرت چه زیان دارد گر نیک سرانجامی ]. ( سعدی ) یا به کار آوردن. ۱ - استعمال کردن: [ و لفظ تمام را بکار آورد ]. ۲ - انجام دادن بجا آوردن. ۳ - کشتن قتل. یا به کار افتادن. استعمال شدن. ۲ - کارکردن: [ کارخانه بکار افتاد ]. یا به کار انداختن. ۱ - بکار گماشتن وادار بکار کردن. [ مردم از بلژیک آورد و بکار انداخت چست با اتابک داد او کار صدارت را نخست ]. ( بهار ) ۲ - بجریان انداختن: [ کارخان. چای سازی را بکار انداخت ]. یا به کار بردن. استعمال کردن: [ همیشه کلمات فصیح بکار میبرد ] [ صباغان بستان که همه لاجورد و زنگار بکار میبرند ]. یا به کار بستن. عمل کردن: [ پند پدر را بکار بست ]. کار دربستن ). یا به کار بودن. ۱ - قابل استعمال بودن: [ سمک برخاست و آنچه بکار بود بر گرفت از: کارد و کمندو سوهان... ] ( سمک عیار ) یا به کار خوردن. ۱ - قابل استفاده بودن بودن مورد استعمال داشتن. ۲ - لایق کاری شایست. انجام امری بودن. یا به کار دادن. بکار گماشتن. یا به دادن تن. زیر بار کاری رفتن. یا به کار داشتن. استعمال کردن: بطلمیوس آنرا بکار داشته است بکتاب مجسطی بوسطهای ستارگان بیرون آوردن و اما بکواکب ثابته تاریخ انطینس بکار همیدارد ]. ( التفهیم ) یا به کار کسی در بودن. برای او کار کردن خدمت او ورزیدن: [ دل جان همی سپارد و فریاد میکند کاخر بکار تو درم ای دوست دستگیر. ] ( سعدی ) یا به کار در بستن. ( پند اندرز ). بدان عمل کردن [ مده از حکیم. پندم که بکار در نبندم که ز خویشتن گریزست و ز دوست ناگریزم ]. ( سعدی ) یا به کار زدن. بکار بردن چیزی را استعمال کردن. یا به کار کشیدن. ( انسان یا حیوانی را ). او را بکار گماشتن وادار کردن وی بکار. یا به کار گماشتن. بکاری و شغلی نصب کردن کسی را. یا پیش افکندن کاری را. پیش بردن آنرا: [ کار اشرف از برای خویش پیش افکنده یی میکنی امروز اگر آزاد فردار علاج ]. ( اشرف ) یا پیش بردن کاری را. آنرا روبراه کردن. یا آنرا روبراه کردن. یا پیش رفتن کاری. پیشرفت کردن آن جلو رفتن آن: [ گر سر ترک کلاه فقرداری ای فقیر. چار ترکت باید اول تا رود کار تو پیش... ] ( سلمان ). یا تمام ساختن کار. یا تمام ساختن کار کسی یا جانوری. او را کشتن وی را نابود کردن. یا تمام کردن کار. ۱ - فیصله دادن آن بانجام رسانیدن آن. ۲ - نابود کردن کسی را ( بوسیل. عشق فقر و غیره ): [ از یک نگه که مای. صد ساله عاشقی است کارم تمام کرده و من غافلم هنوز ]. ( شانی تکلو ) یا تنگ شدن کار. سخت و دشوار شدن آن: [ از جهت خلف کار تنگ شد ]. ( بیهقی ). یا تنگ گرفتن کار. تنگ کردن کار را سخت و دشوار کردن امری را تضییق: [ بر طاقت ما کار چنین تنگ میگیرید ای خوش کمران. تنگ ببندید میان را ]. ( کلیم ) یا چاق کردن کاری را. ۱ - روبراه کردن آنرا. ۲ - وساطت در انجام گرفتن کاری کردن کار چاق کنی. یا چون زر ساختن کاری را. چون زر کردن کاری را: [ آخر آن کار ( کار شاهنامه را ) چون زر بساخت ]. ( چهار مقاله ۳ - ۸۲ ) یا چون زر شدن کار. بسامان شدن آن انتظام یافتن آن: [ گفتم از زر کار من چون زر شود غافل که چرخ - چون گل رعنا مرا از کاس. زر خون دهند ]. ( صائب ) یا چون زر کردن کاری را. نیک سامان دادن آنرا رونق و جلوه دادن آنرا [ ز ما هر یکی را توانگر کنی بزر کار ماهر دو چون زر کنی ]. ( نظامی ) چون ( چو ) نگار شدن کاری. رونق و نظام یافتن آن: [ هر کس که بفرمان تو رام است و مسخر از دولت اقبال تو کارش چو نگار است ]. ( معزی ) یا خوابیدن کار. ۱ - تعطیل شدن کار. ۲ - کساد بودن بازار. یا در کاری آویختن. بدان دست زدن اقدام کردن در آن: [ چو بیدلان همه در کار عشق می آویخت چو ابلهان همه از راه عقل بر می گشت ]. ( سعدی ) یا در کار کسی بودن. بکار وی پرداختن مشغول شدن بکار او: [ خون پیاله خور که حلالست خون او در کار یار باش که کاریست کردنی ]. ( حافظ ۳۳۹ ) یا در کار کردن کسی را. ۱ - وی را در زمر. چیزی محسوب داشتن: [ بگفت ای کور سوزنگر مرا در کارکن آخر که از جور تو افتاده است با کیمخت گر کارم ]. ( سوزنی ) ۲ - شفاعت کسی را در مورد شخصی پذیرفتن کسی را بکسی بخشودن: [ گفت: اگر اندوهگینی در میان امتی بگرید جمل. امت را در کار آن اندوهگین کنند ]. ( تذکره الاولیائ ) ۳ - کسی را مختص کاری کردن اختصاص دادن وی بدان امر: [ ( مادر را گفتم ) یا از خدایم درخواه تا همه آن تو باشم و یا در کار خدایم کن تا همه با وی باشم. مادر گفت: ای پسر. ترا در کار خدای کردم ]. ( تذکره الاولیائ ) یا در کار کشیدن. بکار واداشتن بمیدان عمل آوردن: [ کاهل روی چو باد صبا را ببوی زلف هر دم بقید سلسله در کار میکشی ]. ( حافظ ۳۲۱ ) در گره افتادن ( افتدن ) کار. ۱ - پیچیده و معقد شدن کار: [ کار چون در گره افتد ز خدا یاد کنیم عقد. مشکل ما سبح. صد دان. ماست ]. ( صائب ) ۲ - برنیامدن حاجت. یا در گره ماندن کار. در گره افتادن [ در گره هرگز نخواهد ماند کارم چون صدف شوخی گوهر گریبان چاک میسازد مرا ]. ( صائب ) یا دست به کاری زدن بدان اقدام کردن: [ بر سر آنم که گر ز دست بر آید دست بکاری زنم که غصه سر آید ]. ( حافظ ) یا راست بر آمدن کاری. بخوبی انجام شدن آن. یا راست کردن کار. مستقیم ساختن آن بسامان رسانیدن آن: [ باز گرد و کار را راست کن تا بنزدیک سلطان روی ]. ( بیهقی ) یا راه انداختن کاری را. بجریان انداختن آنرا براه بردن آنرا. یا رفتن کار کسی. از پیش رفتن کار وی پیشرفت کردن امر او: [ از سر کوی تو هر کو بملامت برود نرود کارش و آخر بخجالت برود ]. ( حافظ ) یا زار بودن کار کسی. دشوار بودن کار وی پیچیده بودن کار او. یا سخت گرفتن کاری را. دشوار گردانیدن آنرا: [ چون لب جو سخت گیرد کار بر هر کس جهان از برای آب خوردن بایدش دندان سنگ ]. ( سلیم ) یا سر کار رفتن. بکاری مشغول شدن: [ چیزی که مرا بیشتر نگران حال او کرده این است که سر کار هم نمیرود تا لااقل سرگرم بشود ]. ( شام ۲۳۹ ) یا کار آب کردن. یا کار از دست کسی رفتن ( شدن ). خارج شدن کار از عهد. کفایت وی: [ گرم گشتم چنانکه گردد مست یار در دست و رفته کار از دست ]. ( نظامی ) یا کار بجان آمدن. کار بجان رسیدن کارد باستخوان رسیدن: [ عجب عجب که ترا یاد دوستان آمد بیابیا که ز تو کار من بجان آمد ]. ( از تاریخ سلاجق. کرمان ) یا کار بجان رسیدن. ۱ - قریب بهلاکت رسیدن. ۲ - بجان آمدن بیچاره شدن در کار. یا کار بخدا افتادن. از تدبیر و چاره گذشتن کار: [ حق شناسان ز پی مطلب آسان نروند کار دشوار چو افتد بخدا میافتد ]. ( محسن تاثیر ) یا کار براحت رسیدن. سرانجام یافتن کار: [ چو کار زراچه براحت رسید براحت رسد کار خزرانیان ]. ( نظامی گنجین. گنجوی ) یا کار براه بردن. کار بساز کردن: [ تانداری از گره سر رشت. خود را نگاه کار خود را کی توانی برد چون سوزن براه ] یا کار بر سر افتادن. پیش آمدن کار. یا کار بر سر کسی آسان کردن. آسان نمودن امری بر وی تسهیل کاری بر او: [ غفلت ما کار بر ابلیس آسان کرده است صید بندان را مدد از صید غافل میرسد ]. ( صائب ) یا کار بر کسی پوشاندن ( پوشانیدن ). مشتبه کردن امر بر وی. یا کار بر کسی تنگ کردن ( گرفتن ). او را در مضیقه گذاشتن بر او سخت گرفتن. او را در مضیقه زدن. خراب کردن کار: [ در یاب که زد کار جهانی همه بر هم چشم تو عذرش همه این است که مستم ]. ( جمال الدین ) یا کار بساز کردن. بنیکی انجام دادن کار. یا کار بگوشه چیدن فراموش کردن از یاد بردن: [ بگوش. همه کارها چیدهاند ازو گوش. کاری ار دیدهاند ]. ( ظهوری ) یا کار بودن کسی را با کسی. متعرض شدن او را پرداختن او بوی: [ بهشت آنجاست کازاری نباشد کسی را با کسی کاری نباشد ]. ( مصاحب امثال و حکم ) یا کار کسی را ساختن. ۱ - کار او را رو براه کردن آماده کردن کار او را: [ چرا برنسازی همی کار خویش که هرگز نیامد چنین کار پیش ]. ۲ - نابود کردن از بین بردن: [ کارتاش و لشکری که آنجاست بسازد: ( بیهقی ). یا کار و بار گره شدن. بر نیامدن حاجت درست نشدن کار. یا کار و بار کردن. ۱ - کاری انجام دادن. ۲ - تصرف کردن. یا کاری کرد کارستان. یا کار یکرو کردن. قطع دوستی و مراوده کردن. یا گره بودن ( شدن ) کار. بر نیامدن حاجت: [ ز سختگیری زلف تو کار من گره است و گرنه هیچ گره نیست بی گشاد اینجا ]. ( لسانی شیرازی ) یا محکم کردن کار. استوار کردن آن محکم کاری کردن: [ گرفتم عقل محکم کرد کار خویش را صائب. ره سیل قضار اسد اسکندر نمی بندد ]. ( صائب ) یا کار وا پس افکندن. کار را بعقب انداختن واپس انداختن. کار واپس افکندن. مشغول کار کسی شدن. بکار او پرداختن: [ گر جان بتن ببینی مشغول کار او شو هر قبلهای که بینی بهتر ز خود پرستی ]. یکرو کردن کار یکرو کردن. ( حافظ ۲٠۳ )
مشغوله کار و کرد
مرکب ازکاریعنی کشت وزراعت وباریعنی ثمرکاریعنی عمل وباریعنی آنچه برپشت حمل شودمجازاشغل وکسب وپیشه ووضع وحالت معیشت

جمله سازی با کاروبار

💡 در بزم پادشا نگر این کاروبار گل وین باده بین شده به طرب دستیار گل

💡 بر من گذشت سروی و از شوق دامنش همچون چنار دست من از کاروبار شد

معشوق یعنی چه؟
معشوق یعنی چه؟
خانم یعنی چه؟
خانم یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز