پرپا
متضادها
آرام
لغت نامه دهخدا
پرپا. [ پ َ ] ( اِ مرکب ) کبوتر پاموز ( ؟ ). ( غیاث اللغات ). پرپای. مُسَروَل. مُسَروَله. کبوتری که بر پنجه و بالای آن پر بسیار دارد. کبوتر پرپا، حمامه مُسَروَله. ورشان. و رجوع به پرپای شود.
پرپا. [ پ ُ ] ( اِ مرکب ) هَدبه. خرخدا. خرخاکی. پرپایه. حمارالبیت.
فرهنگ عمید
ویژگی کبوتری که در پاهای او نیز پر روییده باشد.
= خرخاکی
فرهنگ فارسی
کبوتری که درپای اونیزپرروئیده باشد
( اسم ) خرخاکی خرخدا حمارالبیت پر پایه.
جمله سازی با پرپا
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بیدل درپن بیابان خلقی به عجز فرسود چون نقشپا قستیم ما هم به پرپا دست
💡 مصدر ایذای خلق در همه جا ناسزاست گر همه در پرپاست !بله زیبنده نیست