دوائی
مترادفها
دارویی، علاجی
متضادها
درد، بیماری
لغت نامه دهخدا
دوائی. [ دَ ]( ص نسبی ) دوایی. به زیادت یاء مزیدعلیه، و این تصرف فارسیان متأخر است و در قدیم نبود. ( از آنندراج ) ( از غیاث ). منسوب به دوا. طبی. ( ناظم الاطباء ). دارویی. منسوب و مربوط به دوا. که خاصیت دارو دارد. رجوع به دارویی شود. || معتاد به الکل. الکلی.
فرهنگ فارسی
( صفت ) منسوب به دوائ دارویی.
جمله سازی با دوائی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شفاخانه حق از سبق رحمت هر آن درد را هست آنجا دوائی
💡 دوا کن خویشتن را پیش از مرگ دوائی نیست عاشق را به از ترک
💡 دردی بگه خشم و دوائی گه رحمت یا للعجب ای شاه که دردی و دوائی
💡 بباید ره گرفتن تا دوائی کنیم او را که باز آید صفائی
💡 بی دُردی دردت نتوان یافت دوائی دلها همه زان خستهٔ این درد و دوایند
💡 دوائی کردم از دست بریده دل و جانم شد اینجا آرمیده