قرص نوعی داروی خوراکی با دوز ثابت و جامد است که به عنوان فرم دوز واحد شناخته میشود. این داروها شامل ترکیبی از مواد فعال و افزودنیها هستند که معمولاً به صورت پودر درآمده و به یک دوز جامد فشرده تبدیل میشوند. یکی از مزایای اصلی قرصها، ارائه دوز مشخص و ثابت دارو است که مصرف آن را بسیار آسان میکند. معمولاً از طریق فرآیندهای قالبگیری یا فشردهسازی تولید میشوند. افزودنیها ممکن است شامل رقیقکنندهها، پیوندهها، عوامل گرانولهکننده، گلایدنتها و روانسازها باشند تا فرآیند تولید قرص به شکل مؤثری انجام شود. همچنین، مواد تفرقکننده برای تسهیل شکستن آن در دستگاه گوارش، شیرینکنندهها یا طعمدهندهها برای بهبود طعم و رنگدانهها برای جذابتر کردن ظاهر آن ها یا کمک به شناسایی بصری انواع ناشناخته به کار میروند. یک پوشش پلیمری معمولاً به منظور نرمتر و بلعیدن آسانتر کردن آن، کنترل میزان رهایش ماده فعال، افزایش مقاومت آن در برابر شرایط محیطی به منظور طولانیتر کردن عمر مفید یا بهبود ظاهر آن به کار میرود. در گذشته، به صورت دیسکهایی با رنگهایی که به ترکیبات آنها وابسته بود، تولید میشدند. اما امروزه آن ها در اشکال و رنگهای متنوعی ساخته میشوند تا داروهای مختلف را از یکدیگر متمایز کنند. همچنین، قرصها معمولاً با نمادها، حروف و اعداد چاپ میشوند که شناسایی آنها را آسانتر میکند، یا دارای شیارهایی هستند که شکستن دستی آنها را تسهیل میکند. اندازه آن هایی که باید بلعیده شوند، از چند میلیمتر تا حدود یک سانتیمتر متغیر است.

قرص
لغت نامه دهخدا
قرص. [ ق َ رَ ] ( ع مص ) پیوسته داوری کردن در حسب. || همیشگی نمودن بر غیبت. ( منتهی الارب ).
قرص. [ ق ُ ] ( ص ) محکم. قایم.
قرص. [ ق ُ ] ( ع اِ ) کلیچه. ( منتهی الارب ) ( مقدمة الادب زمخشری ). || گرده آفتاب. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). رجوع به قرصة شود. ج، قَرِصَة، اقراص، قُرَص. ( منتهی الارب ):
سر از البرز برزدقرص خورشید
چو خون آلوده دزدی سر ز مکمن.منوچهری.من کیستم که بر من نتوان دروغ گفتن
نه قرص آفتابم نه ماه ده چهاری.منوچهری.در هوای عشق حق رقصان شوند
همچوقرص بدر بی نقصان شوند.مولوی.زمستان است و بی برگی بیا ای باد نوروزی
بیابان است و تاریکی بیا ای قرص مهتابم.سعدی.
قرص. [ ق ُ ] ( ع اِ ) حب که جهت معالجه امراض یا تسکین درد مورد استفاده دارد: و پلپل وسپندان در آن قرصها تعبیه کرد. ( سندبادنامه ص 97 ).
قرص. [ ق ُ رَ ] ( ع اِ ) ج ِ قُرْص. ( منتهی الارب ).
قرص. [ ق ُ ]( اِخ ) ریگ توده ای است در زمین غسان. ( منتهی الارب ).
قرص. [ ق ُ ] ( اِخ ) نام خواهرزاده حارث بن ابی شمر غسانی. ( منتهی الارب ).
قرص. [ ق َ ] ( اِخ ) شهری است در ارمنستان از نواحی تفلیس. ( معجم البلدان ). رجوع به قارص شود.
فرهنگ معین
(قُ رْ ) (ص. ) (عا. ) محکم، استوار.
فرهنگ فارسی
شهری است در ارمنستان از نواحی تفلیس


جملاتی از کلمه قرص
خوان ما را به پشت پای مزن قرص نانی به دست خود بشکن
نیز بی ما بسی بخواهد تافت جرم مهتاب و قرصهٔ خورشید
ای قرصهٔ آفتاب پیش من بگشای زبان، قصد آن مه کن