شجون

مترادف‌ها

غم، اندوه، حزن

متضادها

شادی، سرور، خوشی

لغت نامه دهخدا

شجون. [ ش ُ ] ( ع اِ ) ج ِ شَجن، شَجِن. ( منتهی الارب ). فنون. ( مهذب الاسماء ). گویند: فلان ذوشجون؛ ای ذوفنون. ( مهذب الاسماء ). الحدیث ذوشجون؛ یعنی انواع فنون و اغراض دارد و پیچ درپیچ است یا شاخها و شعبه ها داردو بعض آن در بعض درآمده. ( منتهی الارب ):
این نخواندی کالکلام ای مستهام
فی شجون جره جر الکلام.مولوی.- امر شجون؛ امر عظیم:
چون پیاپی گشت آن امر شجون
نیل می آمد سراسر جمله خون.مولوی.رجوع به شجن شود.
شجون. [ ش ُ ] ( ع مص ) لازم و متعدی است. اندوهگین کردن. || اندوهگین شدن. ( از منتهی الارب ).

فرهنگ معین

(شُ ) [ ع. ] ۱ - (مص ل. ) محزون شدن. ۲ - (اِمص. ) حزن، اندوهگینی.

فرهنگ عمید

= شجن
اندوهگین شدن.

فرهنگ فارسی

( اسم ) جمع شجن ۱ - اندوهها حزنها ۲ - شاخه های پیچیده ودرهم. ۳ - شعبه های هر چیز. یا امر شجون. ۱ - کار پیچیده و مبهم. ۲ - امری پر از غم و اندوه.

ویکی واژه

محزون شدن.
حزن، اندوهگینی.

جمله سازی با شجون

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 همه شکسته‌دل و مستمند و زار و اسیر ندیم حسرت و یار شجون و جفت شجن

💡 واندرین دوران که انصاف تو روی اندر کشید فتنها شد ذوشجون و قصدها شد منشعب

💡 این نخواندی کالکلام ای مستهام فی شجون جره جر الکلام

💡 شبی به خیمه ابداعیان کن فیکون حدیث حسن تو می رفت و الحدیث شجون

💡 همه حدیث خلایق ثنای صدر تو باد وگرچه هست در امثال: کلحدیث شجون

💡 تو عزیز مصر احسانی و او یوسف‌صفت خستهٔ‌ گرگ شجون و بستهٔ سجن شجن

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران