مستهام

لغت نامه دهخدا

مستهام. [ م ُت َ ] ( ع ص ) سرگشته و آشفته و از جای رفته و رنجور از عشق. ( منتهی الارب ). سرگشته و حیران. ( غیاث ) ( آنندراج ). شیفته و ازجای رفته. عاشق خرد بشده:
در آینه عنایت صیقل شناخته
زو قبله کرده و شده سرمست و مستهام.خاقانی.باد جهانت به کام کز ظفر تو
کامه صدجان مستهام برآمد.خاقانی.این نخواندی کالکلام ای مستهام
فی شجون جره جرالکلام.مولوی ( مثنوی ).- قلب مستهام؛ دل شیفته و سرگشته از عشق. ( منتهی الارب ).
- مستهام الفؤاد؛ از دست رفته دل. رجوع به استهامة شود.

فرهنگ معین

(مُ تَ ) [ ع. ] (اِمف. ) سرگشته، حیران.

فرهنگ عمید

سرگشته، حیران.

فرهنگ فارسی

( اسم ) سرگشته حیران.

ویکی واژه

سرگشته، حیران.

جمله سازی با مستهام

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 وز آن غبار که خیزد ز نعل مرکب شاه ضیای دیده این عبد مستهام بیار

💡 که ای پناه جهان و جهانیان آخر ترحمی به فقیران مستهام بیار

💡 باد جهانت به کام کز ظفر تو کامهٔ صد جان مستهام برآمد

💡 از ازل جانها به چهرش مستهام تا ابد دلها به مهرش مرتهن

💡 صدراز مهر تو دیریست تا مرا دل‌ گشته مستهام جان ‌گشته مفتتن

💡 که گوید سلام من مستهام به جانان که کرده‌ست در جان مقام

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران