سودازده

لغت نامه دهخدا

سودازده. [ س َ / سُو زَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) آنکه سودا در مزاج او تأثیر کرده باشد. ( آنندراج ). دیوانه. ( شرفنامه منیری ):
سودازده با قمر نسازد
صفرازده را شکر نسازد.نظامی.سودازده ای کز همه عالم بتو پیوست
دل نیک بدادت که دل از وی بگسستی.سعدی.فتنه شاهد سودازده باغ و بهار
عاشق نغمه مرغان سحر بازآمد.سعدی.روزگاریست که سودازده روی توام
خوابگه نیست بجز خاک سر کوی توام.سعدی.در سنبلش آویختم از روی نیاز
گفتم من سودازده را کار بساز.حافظ.تابود نسخه عطری دل سودازده را
از خط غالیه سای تو سوادی طلبیم.حافظ.تا سر زلف تو در دست نسیم افتاده ست
دل سودازده از غصه دو نیم افتاده ست.حافظ.

فرهنگ معین

( ~. زَ دَ یا دِ ) [ ع - فا. ] (ص مف. ) ۱ - دیوانه. ۲ - عاشق.

فرهنگ عمید

۱. مالیخولیایی.
۲. آشفته.
۳. شیفته، عاشق.

فرهنگ فارسی

مالیخولیائی، آشفته، شیفته، عاشق
( صفت ) ۱ - مالیخولیایی. ۲ - دیوانه مجنون. ۳ - عاشق.

فرهنگستان زبان و ادب

{melancholic} [روان شناسی] ویژگی فرد دچار سودازدگی متـ. مالیخولیایی

جمله سازی با سودازده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 من از دل و دین باختگانم چه توان کرد؟ سودازده زلف بتانم چه توان کرد؟

💡 سنگ راه من سودازده طفلان شده اند ورنه مجنون مرا نیز بیابانی هست

💡 دل سودازده بر آتش غم سوخت چو عود ای طبیب دل من چاره چه می سازی باز؟

💡 آشفته آن غمزه دل عالم و عامی سودازده عشق، اگر پخته، اگر خام

💡 می زند بر من سودازده روغن چشمک چون به بازار نگاهی بکنم سوی برنج

💡 هر جا سخن از جلوه آن ماه پری بود کار من سودازده دیوانه‌گری بود

گودوخ یعنی چه؟
گودوخ یعنی چه؟
عزیز یعنی چه؟
عزیز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز