سباحت

لغت نامه دهخدا

سباحت. [ س ِ / س َ ح َ ] ( از ع، مص ) شناوری. ( غیاث ). شناه. شناو کردن:
زیرکی آمد سباحت در بحار
کم رهد غرقست او پایان کار.( مثنوی ).هر که را قدرت سباحت دست دهد رنج امروز از بهر راحت همه عمر تحمل باید کرد. ( ترجمه تاریخ یمینی ). چنانکه می اندیشیدند آن دریا بر اندازه سباحت ایشان نبود. ( ترجمه تاریخ یمینی ). و رجوع به سباحة شود.
- اهل سباحت؛ دانا و کارآزموده در شناوری. ( ناظم الاطباء ).
سباحة. [ س ِ ح َ ] ( ع مص ) شناوری نمودن. ( منتهی الارب ). آشنا کردن. ( تاج المصادر بیهقی ). رجوع به سباحت شود.

فرهنگ معین

(حَ ) [ ع. سباحة ] (مص ل. ) شنا کردن.

فرهنگ عمید

شنا کردن در آب، شناوری.

فرهنگ فارسی

شناکردن در آب، شناوری
۱ - ( مصدر ) شنا کردن. ۲ - ( اسم ) شناوری شناگری.

ویکی واژه

سباحة
شنا کردن.

جمله سازی با سباحت

💡 گرت سیاحت باید بهل اساس ازبار ورت سباحت باید بکن لبان از بر

💡 نه سباحت، ز فعل حیوانی است؟ «یسبحون» گفت، این چه بیجانی است؟

💡 موج ار چه زند لاف تبحر نزند دم با مردمک چشم من از علم سباحت

💡 و اندر حکایات مشهور است که: درویشی اندر دجله گرفتار شد و سباحت ندانست. یکی گفت از کناره‌ای که: «خواهی تا کسی را بیاگاهانم تا تو را برکشد؟» گفتا: «نه.» گفت: «خواهی تا غرقه شوی؟» گفتا: «نه.» گفت: «پس چه خواهی؟» گفت: «آن‌چه حق خواهد. مرا با خواست چه کار است؟»

💡 و مثل مرد قوی چون کسی باشد که استاد بود و به سباحت خود برهد و دیگران را نیز بگذراند و این درجه انبیا و اولیاست و نباید که کسی بدان غره شود و عبادتی که پنهان توان داشت ندارد و علامت صدق اندر این آن بود که تقدیر کند که اگر وی را گویند تو طاعت خویش دار تا مردمان بدان عابد دیگر اقتدا کنند و مزد تو همچون مزد اظهار باشد، اگر اندر خویشتن رغبتی یابد اندر اظهار، آن است که منزلت خویش همی جوید نه ثواب آخرت.