فرهنگ معین
( ~. ) (ص مر. ) نگهبان زندان.
( ~. ) (ص مر. ) نگهبان زندان.
نگهبان زندان، مٲمور نگهبانی و نگه داری از زندانیان.
نگهبان زندان، مامورنگاهداری اززندانیان
( صفت ) آنکه در محبس مامور نگهبانی محبوسان است نگاهبان زندان.
نگهبان زندان.
Jailor
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دوش زندانبان بگشاد در و با من گفت مژده ای خواجه که امروز گل سرخ شکفت
💡 چو در زندان گرفت از جنبش آرام به زندانبان زلیخا داد پیغام
💡 وگر بخواهد نعش پسر ز زندانبان پدر به زندان گردد بدین گنه مسجون
💡 چونکه زندانبان بدید آن حال و کار پیشش آمد آنگهی بگریست زار
💡 چونکه زندانبان برفت آن مرد دین در مناجات آمد آن مرد یقین