دلشکستگی

لغت نامه دهخدا

دل شکستگی. [ دِ ش ِ ک َ ت َ / ت ِ] ( حامص مرکب ) حالت و چگونگی دل شکسته. دل شکسته بودن. شکسته دل بودن. رنجیده و آزرده دل بودن:
با همه دل شکستگی روی به آسمان کنم
آه که قبله دگر نیست ورای آسمان.خاقانی.از خوف شماتت اعداء و احتراز از دل شکستگی لشکر این خبر پنهان می داشت. ( ترجمه تاریخ یمینی ). این حرکت باعث تقویت فوج ابراهیم خان و دل شکستگی قوشون امیرخان گردید. ( مجمل التواریخ گلستانه ص 25 ).
- بادلشکستگی؛ با آزردگی. با ناامیدی.

فرهنگ عمید

حزن و اندوه و ناامیدی.

فرهنگ فارسی

دلشکسته بودن. یا با دلشکستگی ۱ - با آزردگی. ۲ - با نا امیدی.

جمله سازی با دلشکستگی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مارا که دل چو غنچه ز محنت شکسته اند با دلشکستگی چه هوای طرب کنیم

💡 ز دلشکستگی خود غمین مشو صائب که شیشه چون شکند در دکان شیشه گرست

💡 پیغام دلشکستگی ماست سر به سر گوش ارکنی به ناله صدا می‌توان شنید

💡 صائب ز دلشکستگی خود غمین مباش کان زلف را شکسته نواز آفریده اند

💡 شادم به دلشکستگی خود که راه نیست عین الکمالی را به کمال شکستگی

💡 ترا شکست مباد ایمه تمام که ما به دلشکستگی خویش چون هلال خوشیم

حروف الفبا یعنی چه؟
حروف الفبا یعنی چه؟
فرای یعنی چه؟
فرای یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز