خون افشان

لغت نامه دهخدا

خون افشان. [ اَ ] ( نف مرکب ) خون فشان. خون افشاننده:
بمغز قصد سر تیغهای آینه رنگ
بدیده قصد سرنیزه های خون افشان.عنصری.دیده خون افشان و لب آتش فشانست از غمت
الحق ار انصاف خواهی جای آنست از غمت.خاقانی.مرا چشمی است خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو.حافظ.سپهر برشده پرویزنی است خون افشان
که ریزه اش سر کسری و تاج پرویز است.حافظ.

فرهنگ معین

(اَ ) (ص فا. ) خونریز، بی رحم.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - آنچه که از آن خون چکد. ۲ - خونریز سفاک.

ویکی واژه

خونریز، بی رحم.

جمله سازی با خون افشان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در سر چشم جفا دیده ی خون افشان کرد دل من هرچه بخوناب جگر گرد آورد

💡 چون دل ما خون شد از هجران او چشم ما شاید که خون افشان بود

💡 به مغز، قصد سر تیغ های آینه رنگ به دیده قصد سر نیزه های خون افشان

💡 رفیق از ناله گیرم لب ببندم به این مژگان خون افشان چه سازم

💡 دلا، با غمزه خوبان چه بازی؟ بگو با تیغ خون افشان چه بازی؟

💡 نشان عشق می‌جویی، عراقی ببین تا چشم خون افشان که دارد؟

دومین یعنی چه؟
دومین یعنی چه؟
مارشال یعنی چه؟
مارشال یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز