خرست

لغت نامه دهخدا

خرست. [ خ َ رَ ] ( ص ) مست بیهوش که بعربی طافح گویند، به پارسی سیاه مست و مست خراب گویند. ( انجمن آرای ناصری ) ( آنندراج ):
مست خرست میروم درره عشق بوالعلا
باک ندارم از بلا تن تنناتلاتلا.مولوی ( ازآنندراج ).
خرست. [خ َ رَ ] ( اِ ) کوسه. کوسج، و آن ماهی است. ( از الجماهر بیرونی ص 143 و 144 ). رجوع به کوسه و کوسج شود.
خرسة. [ خ ُ س َ ] ( ع اِ ) طعام زن زچه. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( از تاج العروس ). || زچه. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || طعامی که زاج را دهند. ( یادداشت بخط مؤلف ).

فرهنگ معین

(خَ رَ ) (ص. ) سیاه مست، طافح.

ویکی واژه

سیاه مست، طافح.

جمله سازی با خرست

💡 مسخرست مرا ملکت جهان و هنوز مراد با دل من یکدم آشنا نبود

💡 بایسته صورت تو بری از معایبست شایسته سیرت تو جدا از مفاخرست

💡 هر چه عارست به بدخواه ملک باز شود هر چه فخرست و بزرگی به ملک گردد باز

💡 فنا و نیستی در عشق فخرست ز هستی عاشقانرا ننگ و عار است

💡 فخر معالی، آنکه سپهر مفاخرست کان مناقبست و مکان مآثرست

💡 شاهی، که روزگار بطبعش مسخرست فخر ملوک، نصرة دین، بو المظفرست

با دقت یعنی چه؟
با دقت یعنی چه؟
مدیون یعنی چه؟
مدیون یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز