لغت نامه دهخدا
خانه بدوش. [ ن َ / ن ِ ب ِ ] ( ص مرکب ) مسافر. ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( غیاث اللغات ). || فقیر. بی خانمان. پریشان حال. آواره. ( ناظم الاطباء ) ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). کنایه از مفلس که خانه و اسباب زندگانی نداشته باشد و هر جاکه شب رسد بخوابد. ( انجمن آرای ناصری ):
از تهمت طعنم چواز این شهر برانی
زاهد ز تو این خانه که من خانه بدوشم.تمکین شیروانی ( از انجمن آرای ناصری ).از حادثه لرزند بخود کاخ نشینان
ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم.صائب. || کنایه از دربدری بواسطه عشق:
حلقه زن خانه بدوش توایم
چون در تو حلقه بگوش توایم.نظامی.|| ابن سبیل. ( ناظم الاطباء ). || کنایه از مستأجر. || رند. ( ناظم الاطباء ) ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ).