یکه سوار

لغت نامه دهخدا

یکه سوار. [ ی َک ْ ک َ / ک ِ / ی ِک ْ ک َ / ک ِ س َ ] ( ص مرکب ) یک سوار. یک سواره. کنایه از شهسوار که در سواری نظیر نداشته باشد. ( آنندراج ). کسی که در سواری مفرد و یگانه باشد. ( ناظم الاطباء ). سوار بی نظیر و عدیل در سواری. ( یادداشت مؤلف ). شهسوار. تک سوار:
گرچه بر اسب جفا یکه سواری بمتاز
که دلم چنگ در آن گوشه فتراک زده ست.سیدحسن غزنوی.یکه سوار جلوه را صف شکن دو کون کن
میرشکار غمزه را رخصت ترکتاز ده.مخلص کاشی ( از آنندراج ).|| یکه تاز. ( آنندراج ). بهادر و شجاع و دلیر. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ معین

(یَ یا یِ کِّ. سَ ) (ص مر. ) سوار یگانه، بی همتا در دلیری.

فرهنگ عمید

کسی که در سواری و تاخت وتاز نظیر و همتا نداشته باشد، تک سوار، یکه تاز.

فرهنگ فارسی

(صفت ) سواریگانه.
تک سوار، یکه تاز، یکسوار، یکسواره، کسی که درسواری وتاخت وتازنظیروهمتانداشته باشد

ویکی واژه

سوار یگانه، بی همتا در دلی

جمله سازی با یکه سوار

💡 زنهار حذر کن از نبردش کاین یکه سوار چست و چالاک

💡 شد دور چو از نظر غبار من و ما آن یکه سوار ناگهان شد پیدا

💡 ز رتبهٔ طاق میان هزار یکه سوار ز جذبهٔ فرد میان هزار یکه جوان

💡 محتشم سایهٔ آن یکه سوار من فزون از سپهی می‌دانم

💡 چون گه رزم رخ یکه سوار دلدل تا مگر غنچهٔ گل خندد و بیند بلبل

انکار کردن یعنی چه؟
انکار کردن یعنی چه؟
کس شعر یعنی چه؟
کس شعر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز