یکه سوار. [ ی َک ْ ک َ / ک ِ / ی ِک ْ ک َ / ک ِ س َ ] ( ص مرکب ) یک سوار. یک سواره. کنایه از شهسوار که در سواری نظیر نداشته باشد. ( آنندراج ). کسی که در سواری مفرد و یگانه باشد. ( ناظم الاطباء ). سوار بی نظیر و عدیل در سواری. ( یادداشت مؤلف ). شهسوار. تک سوار:
گرچه بر اسب جفا یکه سواری بمتاز
که دلم چنگ در آن گوشه فتراک زده ست.سیدحسن غزنوی.یکه سوار جلوه را صف شکن دو کون کن
میرشکار غمزه را رخصت ترکتاز ده.مخلص کاشی ( از آنندراج ).|| یکه تاز. ( آنندراج ). بهادر و شجاع و دلیر. ( ناظم الاطباء ).
(یَ یا یِ کِّ. سَ ) (ص مر. ) سوار یگانه، بی همتا در دلیری.
کسی که در سواری و تاخت وتاز نظیر و همتا نداشته باشد، تک سوار، یکه تاز.
(صفت ) سواریگانه.
تک سوار، یکه تاز، یکسوار، یکسواره، کسی که درسواری وتاخت وتازنظیروهمتانداشته باشد
سوار یگانه، بی همتا در دلی
💡 زنهار حذر کن از نبردش کاین یکه سوار چست و چالاک
💡 شد دور چو از نظر غبار من و ما آن یکه سوار ناگهان شد پیدا
💡 ز رتبهٔ طاق میان هزار یکه سوار ز جذبهٔ فرد میان هزار یکه جوان
💡 محتشم سایهٔ آن یکه سوار من فزون از سپهی میدانم
💡 چون گه رزم رخ یکه سوار دلدل تا مگر غنچهٔ گل خندد و بیند بلبل