یکره

لغت نامه دهخدا

یکره. [ ی َ / ی ِ رَه ْ ] ( ص مرکب ) در یک طریق و به واسطه یک راه. ( ناظم الاطباء ). یک طریق. ( برهان ). || بی ریا و بی نفاق. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ). صاف و ساده. || ( ق مرکب ) به یک بارگی. کلیتاً. بالکل. کلاً. یک باره. ( یادداشت مؤلف ):
صوفی آن است کز تمنی و خواست
گشت بیزار یکره و برخاست.سنایی.- به یکره؛ سراسر. یک باره. ( یادداشت مؤلف ):
به یکره بر انبوه لشکر زدند
سپه با طلایه به هم برزدند.اسدی.غافل نبود در سرای طاعت
تا مرد به یکره بقر نباشد.ناصرخسرو. || یک بار. ( برهان ) ( آنندراج ):
بدو گفت از آن نامداران تویی
مگر یکره آواز او بشنوی.فردوسی.مردم دانا نباشد دوست او یک روز بیش
هرکسی انگشت خود یکره کند در زورفین.منوچهری.یکره ز ره دجله منزل به مدائن کن
وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران.خاقانی.یکرهش دیدیم و عقل و دین و دل بر باد رفت
وای جان ما اگر بینیم بار دیگرش.جامی. || به یک نظر. به نظر اول. ( ناظم الاطباء ). فوری. بی تردید:
ز دور هرکه مر او را بدید یکره گفت
زهی سوارنکوطلعت نکودیدار.فرخی.

فرهنگ معین

( ~. رَ ) ۱ - (ق. ) یک بار، یک دفعه. ۲ - (ص. ) بی ریا، صادق.

فرهنگ فارسی

مخفف یک راه، بمعنی یکبار، به معنی بی ریاوصاف وساده
در یک طریق و بواسطه یکراه یک طریق

ویکی واژه

یک بار، یک دفعه.
بی ریا، صاد

جمله سازی با یکره

💡 نیزه بروید چو موی بر تن شیر دژم یکره گر خشم او ره به نیستان برد

💡 سپه را چون بیکره جمله کرد او درآمد همچو شیر و حمله کرد او

💡 جمله ذرّات از خود یکرهست هر کسی بر وصف خود زان آگه است

💡 یکره ار جلوه کند سرو تو در باغ وگر آشیان بر سر سروی ننهد فاخته‌ای

💡 بی کام تو یک مرد خراسان بقضا شد یکره نتوانست گشاد از همه ارمن

💡 یاری نه که یکرهم به پرسد تا بر چه امید و در چه کارم

نکوهیدن یعنی چه؟
نکوهیدن یعنی چه؟
فوت جاب یعنی چه؟
فوت جاب یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز