لغت نامه دهخدا
یکدستی. [ ی َ / ی ِ دَ] ( ص نسبی ) منسوب به یکدست. مربوط به یکدست. || ( ق مرکب ) با یک دست. به وسیله یک دست: سنگ بدان بزرگی را یکدستی برمی دارد. ( از یادداشت مؤلف ).
- یکدستی زدن به کسی؛ سخنی گفتن که مخاطب گمان کند تو از کار او آگاهی در صورتی که آگاه نیستی. گفتن چیزی که طرف اغفال شود و مکنون خود را افشاء نماید. ( یادداشت مؤلف ). مطلبی را که در صحت آن شک دارند به طور قاطع به کسی گفتن و بدین وسیله او را وادار به اعتراف کردن و اصل مطلب و صورت درست آن را از زبان طرف شنیدن. ( فرهنگ لغات عامیانه ).
- یکدستی گرفتن کسی را؛ اهمیت ندادن. اهمیت نگذاشتن. ( یادداشت مؤلف ). او را بی اهمیت پنداشتن. کوچک و بی ارزش انگاشتن.
|| ( حامص مرکب ) یکسانی و یک وتیرگی و یک صورتی. یک نواختی. همواری. ( یادداشت مؤلف ). || اتحاد. همدلی: دشمنان هر دو جانب چون حال یکدلی و یکدستی مابدانند دندانهایشان کنده شود. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 219 ).