لغت نامه دهخدا
یک ریز. [ ی َ / ی ِ ] ( ق مرکب ) متصل. پیوسته. دائم. مدام. پیاپی. پشت هم. ( یادداشت مؤلف ). پشت سرهم. پی درپی: او یک ریز حرف زد.
یک ریز. [ ی َ / ی ِ ] ( ق مرکب ) متصل. پیوسته. دائم. مدام. پیاپی. پشت هم. ( یادداشت مؤلف ). پشت سرهم. پی درپی: او یک ریز حرف زد.
( ~. ) (ق. )(عا. )پشت سر هم، پی درپی.
پی درپی و پشت سرهم.
پشت سرهم پی درپی.
پیوسته، پشت سر هم، مدام
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بگسل از اهل کرم تا شودت پایه بلند صدف از خاک به یک ریزش نیسان برخاست
💡 دنیا و آخرت، نه چو یک ذره مهر توست یک ریزه لعل به که خزف صد هزار من
💡 در بعضی کشورها، مثل آمریکا اگر تعبیه فیزیکی الگوریتمی ممکن باشد (برای مثال، یک الگوریتم ضرب که میشود آن را در واحد محاسبهٔ یک ریز پردازنده تعبیه کرد) میشود آن الگوریتم را به ثبت رساند.[نیازمند منبع]
💡 مردی که زصد تیزی صمصام نترسد شاید که از یک ریزه صملاخ گریزد
💡 ای روزهدار، اگر تو یک ریزه راز داری دست و زبان خود را از خلق بازداری