یقظان
مترادفها
بیداری، هوشیاری، آگاهی
لغت نامه دهخدا
یقظان. [ ی َ ] ( ع ص ) بیدار. ( منتهی الارب ) ( دهار ) ( غیاث ) ( آنندراج ). || هوشیار. ج، یَقاظی ̍. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). باهوش. هشیار. یَقِظ. ( یادداشت مؤلف ). و رجوع به یقظ شود.
- ابویقظان؛ خروس. ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ).
- || خر. ( آنندراج ).
فرهنگ معین
(یَ ) [ ع. ] (ص. ) بیدار، هوشیار.
فرهنگ عمید
بیدار، هوشیار.
فرهنگ فارسی
بیداروهوشیار، ابوالیقظان: خروس
۱-(صفت ) بیدار
جمله سازی با یقظان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گرچه آنست لیک نیست همان همچو نائم که گردد او یقظان
💡 همه شب منتظر می بود تا صبح صادق از افق باختر، شارق گردد و موذن ندای حی علی الفلاح و ابوالیقظان ندای حی علی الصباح در دهد و همه شب این بیت ورد خود ساخته.
💡 گهی صرفم بنوشاند چو چنگم درخروشاند به شامم میبپوشاند به صبحم میکند یقظان
💡 بود در خانه زرینش مأوی چون بود خفته کند بر وادی سیمین تماشا چون بود یقظان
💡 غفلت و بیداری ما در، توی بر کار و بس غفلت ما بیفضولی بر، چو خود یقظان توی