گیرایی

لغت نامه دهخدا

گیرایی. ( حامص ) عمل گیرا. حالت و چگونگی گیرا. صفت گیرا. قوت گیرندگی. قبض و تصرف و توانایی گرفتن و ضبط کردن. ( از ناظم الاطباء ): تن گوید بار خدایامرا بیافریدی بمانند پاره هیزم، در دستم گیرایی نبود و در پایم روانی نبود. ( تفسیر ابوالفتوح رازی ج 3 ص 301 ). || گرفتگی. ( ناظم الاطباء ). ابتلاء وگرفتار شدن. || تأثیر. جذب:
سعدی آتش زبانم در غمت سوزان چو شمع
با همه آتش زبانی در تو گیراییم نیست.سعدی.- گیرایی در چشم داشتن؛ جاذب بودن: چشمان او گیرایی خاص داشت؛ خاصیت جاذبیت در او بود. رجوع به گیرا شود.

فرهنگ معین

(حامص. ) جذابیت، گرفتگی.

فرهنگ عمید

۱. گیرنده بودن، تاثیر، نفوذ.
۲. حالت مخصوص در سیمای شخص که دیگران را مجذوب سازد، جذابیت، فریبندگی.

فرهنگ فارسی

۱ - قوت گیرندگی توانایی گرفتن: تن گوید: بار خدایا مرا بیافریدی بمانند پاره ای هیزم در دستم گیرایی نبود و در پایم روانی نبود. ۲ - جذابیت فریبندگی. ۳ - تاثیر نفوذ. ۴ - صید کردن. ۵ - اسارت گرفتاری.

ویکی واژه

جذابیت، گرفتگی.

جمله سازی با گیرایی

💡 دست گل دامن بویی نتوانست گرفت رفت‌ گیرایی از آن پنجه ‌که در بند حناست

💡 رم آهو که بر او بود بیابانها تنگ پای خوابیده ز گیرایی مژگان تو شد

💡 تا نظر بر خالش افکندم گرفتارش شدم هست از صد دام گیرایی فزون این دانه را

💡 مشکل است از عالم آب آمدن آسان برون موج این دریا به گیرایی کم از قلاب نیست

💡 شکارانداز صیادی که من هستم نظر بازش ز گیرایی نریزد خون صید از چنگل بازش

💡 گرچه از خط کم شود گیرایی حسن بتان خال او را خط مشکین خانه صیاد شد