گوشه گیر. [ ش َ / ش ِ ] ( نف مرکب ) تنها و مجرد و خلوت نشین. ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). منزوی. که گوشه گیرد. معتزل:
گر هنرمند گوشه گیر بود
کام دل از هنر کجا یابد.ابن یمین.سرشک گوشه گیران را چو دریابند دُر یابند
رخ از مهر سحرخیزان نگردانند اگر دانند.حافظ.روان گوشه گیران را جبینش طرفه گلزاریست
که بر طرف سمنزارش همی گردد چمان ابرو.حافظ.عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق
گوشه گیران را از آسایش طمع باید برید.حافظ.سر ما فرونیاید به کمان ابروی کس
که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد.حافظ.|| زاهد. ( ناظم الاطباء ).
( ~. ) (اِفا. ) خلوت نشین، زاهد.
کسی که در خانه بنشیند و از مردم دوری کند، گوشه گیرنده، گوشه نشین.
( صفت ) ۱ - گوشه گزین: عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق گوشه گیران را از آسایش طمع باید برید. ( حافظ ) ۲ - زاهد.
eremita
خلوت نشین، زاهد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اگر شراب، اگر خون دل، اگر الماس تو گوشه گیر و به کام گلوی ما بگذار
💡 کرده با ما گوشه گیران حالت چشمان او آن چه با دُردی کشان صاف دل صهبا کند
💡 گوشه گیری را به چشم خلق شیرین کرده است خال مشکینی که در کنج دهان یار ماست
💡 عنقا سلیم همدم و همراز من بس است کاری به خلق نیست من گوشه گیر را
💡 قد تو شاخ گل و جان زار مانده حزین چو اهل دین بیقین گوشه گیر از آن رفتار
💡 گوشه گیری خواستم ز ابرو ولی آن طره ام بر سر بازار رسوایی کشان آورده باز