گوئی

مترادف‌ها

گویی، گویا، انگار

لغت نامه دهخدا

گوئی. ( ق ) رجوع به گویی شود.

فرهنگ فارسی

۱ - ( فعل ) دوم شخص مفرد مضارع از گفتن. ۲ - قید شک وتردید وظن گوییا پنداری: خورشید و نور صبح بچشمم چنان نمود گویی بشست یار رخ خود بخون من. ( پیغوملک ) یا تو گویی. ۱ - دوم شخص مفرد مضارع از گفتن. ۲ - قید شک و تردید. ۳ - در ترکیب بمعنی گفتن آید: آفرین گویی اغراق گویی پر گویی دعا گویی لطیفه گویی.

جمله سازی با گوئی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 بباغ اندر تو گوئی هست بلبل ترجمان گل که گل داند زبان او و او داند زبان گل

💡 در کفت خورشید اگر جوئی بهر در اوفتد بر درت سیمرغ اگر گوئی به منقار ایستد

💡 ای که گوئی به کجا می رود این سید ما از خدا آمده بودم به خدا خواهم رفت

💡 گوئیا دایه ام از بهر غمت می پرورد یا مگر مادرم از بهر فراقت می زاد

💡 مرا چنانکه منم بینی و نگوئی هیچ ازین تغافل جانسوز سخت داغم داغ

💡 گفتهٔ ما مرده ای گر بشنود زنده شود گوئیا آب حیات از نطق جان افزای ماست

💡 او با چنان آرامشی در میان طوفان ایستاده بود، گوئی هیچ اتفاق خاصی در جریان نیست و جهان هیچ خطری برای او نخواهد داشت.

💡 در سخنرانی خود، او با لحنی بسیار متقاعدکننده صحبت می‌کرد، گوئی تمام حقیقت جهان را تنها او در اختیار دارد و دیگران از آن بی‌خبرند.

💡 او چنان با دقت و تمرکز به نقاشی نگاه می‌کرد، گوئی در حال کشف اسرار نهفته در اعماق رنگ‌ها و خطوط آن اثر هنری بزرگ است.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران