لغت نامه دهخدا
گسیخته. [ گ ُ ت َ / ت ِ ] ( ن مف ) بریده. ازهم جدا شده. رجوع به گسیختن شود.
گسیخته. [ گ ُ ت َ / ت ِ ] ( ن مف ) بریده. ازهم جدا شده. رجوع به گسیختن شود.
(گُ تِ یا تَ ) (ص مف. ) بریده، از هم جدا شده.
۱. گسسته.
۲. پاره شده.
( اسم ) بریده جدا شده.
بریده، از هم جدا شده.
💡 زان پیش که در زلف تو بندیم دل خویش ما رشته مهر از همه بگسیخته بودیم
💡 طالع نگر گه با همه صدق و صفای دل الفت میانهٔ من و مینا گسیخته
💡 از چیست که باد فتنه انگیختهاید وین رشته اتحاد بگسیختهاید
💡 تا غالیه بر برگ سمن بیخته ئی پیوند من سوخته بگسیخته ئی
💡 گفتی ز هم گسیخته آشوب رستخیز شیرازۀ صحیفۀ اوراق کاف و نون