گزنده. [ گ َ زَ دَ / دِ ] ( نف ) آنچه بگزد با نیش یا دندان:
دو مار بد گزنده بر دو لب تو دوسان
زآن قلیه چو طاعون زان نان همچو نخجد.منجیک.مناز بر دم دنیا که کژدمش بگزدت
ز کژدمش به حذر باش کش گزنده دمست.ناصرخسرو.از دور نگه کنی سوی من
گویی که یکی گزنده مارم.ناصرخسرو.گفتم زمین سیم. گفت جای گزندگان است. ( قصص الانبیاء ص 5 ).
دیدم که زبان سگ گزنده ست
دندان جفاش از آن شکستم.خاقانی. || سوزنده:
گزنده گشت چه چیز؟آب چون چه ؟ چون کژدم
خلنده گشت همی باد چون چه ؟ چون پیکان.فرخی.
حیوان یا حشره ای که انسان را بگزد و نیش بزند، جانور زهردار.
( اسم ) آنچه بگزد ( با نیش و دندان ): دیدم که زبان سگ گزنده است دندان جفاش ازان شکستم. ( خاقانی )
{pungent} [زیست شناسی- علوم گیاهی] ویژگی اندامی از گیاهان که به تدریج به نوکی تیز و سخت منتهی می شود
💡 بجای عنبر و مشکش کنون هست گزنده در گریبان اوفتاده
💡 پازهر التفات تو باید همی مرا کین طایفه بفعل چو زهر گزنده اند
💡 نیش ندامت چنان گزنده که گویی پشّه هجومت کند به شاخ حجامت
💡 دیدم که زبان سگ گزنده است دندان جفاش از آن شکستم
💡 سگی من دیدهام در خود گزنده بگرد شهر بیهوده دونده
💡 گزنده سایه ی آن کهنه دیوار که در هر مهره ی او بود صد مار