گبز. [ گ َ ] ( ص ) هر چیز گنده و قوی و سطبر. ( برهان ) ( آنندراج ) ( غیاث ). سترگ و بزرگ. فربه:
یک زمان چون خاک سبزت میکند
یک زمان پربادو گبزت میکند.مولوی ( مثنوی ).نان چو معنی بود بود آن خار سبز
چونکه صورت شد کنون خشک است و گبز.مولوی ( مثنوی ).در فلان بیشه درختی هست سبز
پس بلند و هول و هر شاخیش گبز.مولوی ( مثنوی ).تا چرد آن برّه در صحرای سبز
هین رحم بگشا که گشت این برّه گبز.مولوی ( مثنوی ).جملگی روی زمین سرسبز شد
شاخ خشک اشکوفه کرد و گبز شد.مولوی.زآن ندا دینها همی گردند گبز
شاخ و برگ دل همی گردند سبز.مولوی.
(گَ ) (ص. ) هر چیز گنده و قوی.
۱. گنده، ستبر: با چنین گبزی و هفت اندام زفت / از شکاف در برون جستند تفت (مولوی: ۴۳۷ ).
۲. قوی.
( صفت ) قوی و ستبر: در فلان بیشه درختی هست سبز بس بلند و پهن ( هول ) و هر شاخیش گبز. ( مثنوی )
هر چیز گنده و قوی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در فلان بیشه درختی هست سبز بس بلند و پهن و هر شاخیش گبز
💡 با چنین گبزی و هفت اندام زفت از شکاف در برون جستند و رفت
💡 تا چرد آن بره در صحرای سبز هین رحم بگشا که گشت این بره گبز
💡 نان چو معنی بود، بود آن خار سبز چونک صورت شد کنون خشکست و گبز
💡 یک زمان چون خاک سبزت میکند یک زمان پر باد و گبزت میکند
💡 زان ندا دینها همیگردند گبز شاخ و برگ دل همی گردند سبز