کوژی

لغت نامه دهخدا

کوژی. ( حامص ) دوتایی. ( زمخشری، یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). حُدبه. احدیداب. خمیدگی. کوژ بودن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ):
ز کوژی پشت من چون پشت پیران
ز سستی پای من چون پای بیمار.فرخی ( دیوان چ عبدالرسولی ص 217 ).و رجوع به کوژ و کوزی شود. || چین و شکن. جعد. شکنج:
ز نیکویی که به چشم من آمدی همه وقت
شکنج و کوژی در زلف و جعد آن محتال.فرخی.
کوژی. ( اِ ) آبگیر. غفچی. آبدان. ژی. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). و رجوع به کوزی و ژی شود.

فرهنگ فارسی

آبگیر. غفچی. آبدان

جمله سازی با کوژی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نمی‌دانی که کوژی ای مرائی چرا در راستی خود را نمائی

💡 ز کوژی پشت من چون پشت پیران ز سستی پای من چون پای بیمار

💡 تیر چرخ ار در کمان یابد مثال حکمتت در زمان همچون کمان کوژی پذیرد جرم تیر

💡 چو بگرفتست ازو کوژی جهانی نیابی راستی از وی زمانی

💡 کبودی و کوژی درآمد به چرخ که بغداد را کرد به کاخ و کرخ

💡 بیا تا ببینم چه چیز است بارت که زردی و کوژی چو شاخ خزانی

قمبل یعنی چه؟
قمبل یعنی چه؟
جوهره یعنی چه؟
جوهره یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز