کوشنده

لغت نامه دهخدا

کوشنده. [ ش َ دَ / دِ ] ( نف ) جاهد. کوشا. ساعی. مجاهد. مُجِدّ. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ):
که این شاه توران فریبنده است
بدی را همه سال کوشنده است.فردوسی.چو کوشش ز اندازه اندرگذشت
چنان دان که کوشنده نومید گشت.فردوسی.هم از کودکی بوده خسرومنش
خردمند و کوشنده و کاردان.فرخی.هر مایه جویان جایگاه خویش است و کوشنده است تا از دیگر مایه ها جدا شود و به جایگاه خویش پیوندد. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
کوشنده نه از پی بهشتیم
جوشنده نه از غم جحیمیم.خاقانی.هیچ کوشنده ای به چاره و رای
نشد آن قلعه را طلسم گشای.نظامی.|| جنگجو. مبارزه کننده. مبارز: مادتها دشمن یکدیگرند و با یکدیگر کوشنده اند. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
سگالش چنان شد دو کوشنده را
که ریزند صفرای جوشنده را.نظامی.گریزنده چون ره به دست آورد
به کوشندگان در شکست آورد.نظامی.و رجوع به کوشیدن شود.

فرهنگ عمید

کوشش کننده.

جمله سازی با کوشنده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 براهیم زبنگاه کوشنده شیر ز لشگر به پاخاست بس بانگ تیر

💡 رخش بود اگر چند از روزه زرد ولی شیر کوشنده بد در نبرد

💡 یکی چاره با خاک جوشنده کن به نیرو مرا بخت کوشنده کن

💡 کوشنده دل او بوغا قاهر بحرست بخشنده کف او بسخا ناسخ کانست

💡 زمین پر ز دریای جوشنده دید همه رزمگه شیر کوشنده دید

کف پا یعنی چه؟
کف پا یعنی چه؟
گواد یعنی چه؟
گواد یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز