لغت نامه دهخدا
کودکش. [ کو ک َ / ک ِ ] ( نف مرکب ) کناس را گویند. ( آنندراج ). کودکشنده. کناس. ( فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به کوت کش شود. || جاروب کش کوچه و برزن. ( ناظم الاطباء ).
کودکش. [ کو ک َ / ک ِ ] ( نف مرکب ) کناس را گویند. ( آنندراج ). کودکشنده. کناس. ( فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به کوت کش شود. || جاروب کش کوچه و برزن. ( ناظم الاطباء ).
( صفت ) کناس.
💡 زنی کاندربن روز گیری به بر شود کودکش در جهان نامور
💡 یکی کودکش بود با فرو هوش که بهرام یل کرد نامش سروش
💡 گدائی همی رفت و کودکش در پیش روان بود. کودک صدای زنی بشنید که در پی جنازه ای همی گفت: ای مرد ترا به جائی برند که نه در آن عطائی بود نه فراشی، نه چاشتی و نه شامی. کودک گفت: پدر، جنازه را به خانه ی ما همی برند.
💡 کودکش افتاد در پای پدر شد سری گریان ز حال آن پسر
💡 هرآنکس که مادر بدوزد به تیر کند کودکش در بدر یا اسیر
💡 بازآمد مرد چون گفت این سخن کودکش گفتا زمانی صبر کن