کوبنده
مترادفها
ضربهزن، سنگین
لغت نامه دهخدا
کوبنده. [ ب َ دَ / دِ] ( نف ) آنکه کوبد. ( فرهنگ فارسی معین ):
عمودی که کوبنده هومان بود
تو آهن مخوانش که موم آن بود.فردوسی.کنون این برافراخته یال من
همان زخم کوبنده کوپال من.فردوسی.بدو گفت رستم که گرز گران
چو یازد ز بازوی گندآوران
نماند دل سنگ و سندان درست
بر و یال کوبنده باید نخست.فردوسی.و رجوع به کوبیدن و کوفتن شود. || ضربه زننده. ( فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به کوبیدن و کوفتن شود.
فرهنگ عمید
کسی که چیزی را می کوبد.
فرهنگ فارسی
(اسم ) ۱ - آنکه کوبد. ۲ - ضربه زننده
جمله سازی با کوبنده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سهی سرو چون گشتی از باده مست بر افشاندی پای کوبنده دست
💡 بر جان آن کسی نخورد زینهار چرخ کوبندهوار پیش تو آید به زینهار
💡 به وقعه پیلم وکوبنده گرز خرطومم به کینه شیرم و درنده تیغ دندانم
💡 لیک در کوبنده ای از هیچ در سر نیاوردش به در اینگونه سر
💡 طراق سندان برخاست ای غلام از در یکی بپوی وز کوبنده می بجوی خبر