کشخ

لغت نامه دهخدا

کشخ. [ ک َ ش َ ] ( اِ ) طنابی که در جای سایه بندند و خوشه های انگور را بر روی آن اندازند تا باد خورد و خشک شود. ( از برهان ) ( از جهانگیری ) ( ناظم الاطباء ) ( از آنندراج ) ( از فرهنگ رشیدی ):
دختر رز برهنه آونگان
مانده چون کشمش از فراز کشخ.نزاری قهستانی ( از فرهنگ رشیدی ).

فرهنگ معین

(کَ شَ ) (اِ. ) ریسمانی که خوشه های انگور را بر روی آن بیاویزند تا باد بخورد و خشک شود.

فرهنگ عمید

ریسمانی که خوشه های انگور را به آن می آویزند تا خشک شود.

ویکی واژه

ریسمانی که خوشه‌های انگور را بر روی آن بیاویزند تا باد بخورد و خشک شود.

جمله سازی با کشخ

💡 بحرص خواسته ورزی قرین قارون شد جز این خسیس نزیبد قرین آن کشخان

💡 تا نگویی چو شعر برخوانم کاین چه بسیار گوی کشخانیست

💡 گهی به قهقهه خندان‌که شه به هر سالی چرا مبالغ چندین دهد بدین‌ کشخان

💡 دارم امید که این بار سر خنجر تو جای جز در دل آن کافر کشخان نکند

💡 و آنچنان سرد پوز گنده بروت و آنچنان کون فراخک کشخان

💡 شنو باز از ولیی کو بود خاص بختمیت چه یکشخص اندر اشخاص

کس کش یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
هیت یعنی چه؟
هیت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز