کشان کشان

لغت نامه دهخدا

کشان کشان.[ ک َ / ک ِ ک َ / ک ِ ] ( ق مرکب ) کشان برکشان. ( ناظم الاطباء ). در حال کشیدن. ( یادداشت مؤلف ):
کشان کشان همی آورد هرکسی سوی او
مبارزان و عزیزان آن سپه را خوار.فرخی.|| کشنده و جذب کنند. ( ناظم الاطباء ). || برنده و بزور برنده و رباینده. ( از ناظم الاطباء ).

فرهنگ معین

(کَ. کَ ) (ق. ) در حال کشیدن.

فرهنگ فارسی

در حال کشیدن: ( رنگ و روی بچه مثل چلوار سفید شده بود. مادرش کشان کشان او را از اطاق بیرون برد ).

ویکی واژه

در حال کشیدن.

جمله سازی با کشان کشان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 کمند حادثه زین در کشان کشان بردم هزار بند به بازو چو دسته ی طنبور

💡 گر نفسم به او رسد در نفسی به یک نفس تا سر کوی می‌کشان موی‌کشان کشانمش

💡 به یک نفس ببرم تا قصاص گاهِ عتاب کشان کشانت چون خونیانِ زندانی

💡 کشان کشان همی آورد هر کسی سوی او مبارزان و عزیزان آن سپه را خوار

💡 نه چو سایه من دوانم بقفای سرو قدت تو کشان کشان بخاکم زچه روهمی کشانی

💡 زمان زمان فکنم خویش را به کویش لیک سگان برون فکنندم کشان کشان هر شب