لغت نامه دهخدا
کردگی. [ ک َ دَ/ دِ ] ( حامص ) عاملیت. فاعلیت. کنندگی:
ز گردش شود کردگی آشکار
نشان است پس کرده بر کردگار.اسدی ( گرشاسبنامه ).
کردگی. [ ک َ دَ/ دِ ] ( حامص ) عاملیت. فاعلیت. کنندگی:
ز گردش شود کردگی آشکار
نشان است پس کرده بر کردگار.اسدی ( گرشاسبنامه ).
عاملیت. فاعلیت
💡 « ابوالقاسم سعیدی، بوزار پاریس را خونده و تموم کرده. خیلی خوب نقاشی می کنه. اما مدت ها توی تحصیل کردگی اش گیر کرده بود. حالا اخیرا داره از اون گیر می آد بیرون.»
💡 در این کبر و منی بیشک بمانی ره از گم کردگی جائی ندانی