کدنگ
لغت نامه دهخدا
کدنگ. [ ک ُ دَ ] ( اِ ) کدنگه. چوبی باشد که گازران و دقاقان جامه را بدان دقاقی کنند.( برهان ) ( فرهنگ جهانگیری ). چوبی که گازران جامه بدان کوبند تا پاک شود. ( آنندراج ) ( انجمن آرای ناصری ). کدین. کُدینه. ( آنندراج ) ( انجمن آرای ناصری ). کودینه. بَیزَر. ( زمخشری ). کدنگه. ( از آنندراج ):
به دار جور تو سر برنهم کدنگ بزن
ز عشق روی تو بیزارم ار بگویم آه.سوزنی.بیزر...، کدنگ گازران. ( منتهی الارب ). رجوع به کدین و کدینه شود.
فرهنگ معین
(کُ دَ ) (اِ. ) نک کدین.
فرهنگ عمید
= کدین
ویکی واژه
نک کدین.
جمله سازی با کدنگ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خدمتش را بر سر خود می کنم همچون کدنگ تا دگر او را نباشد حاجت پردازگر
💡 کدنگ او بود پیوسته در ذکر نباشد در سر او غیر از این فکر
💡 شکسته بر سر و دست و زبانش به خایسکی و سنگی و کدنگی
💡 ز تنت پوست کنم چون ز میشها قصاب کدنگ بر تو زنم چون بخیشها قصار
💡 ز کوه قاف باشد زیر سنگش کدنگ اوست بر دوش پلنگش