کاسد. [س ِ ] ( ع، ص ) ناروا. ( مهذب الاسماء ). مقابل روا و رائج. متاع ناروان. ( منتهی الارب ). بیرواج و ناروان و کساد و بی قدر. ( ناظم الاطباء ). زیف. زائف:
بی قیمت است شکر از آن دو لبان اوی
کاسد شد از دو زلفش بازار شاه بوی.رودکی.بازار زهد کاسد، سوق فسوق رائج
افکنده خوار، دانش گشته روان مرائی.ناصرخسرو.در عهد او [ وزیر ابوالعباس ] مکتوبات دیوانی بپارس نقل میکردند و بازار فضل کاسد شده بود... ( ترجمه تاریخ یمینی ص 366 ). متاع ٌ کاسد؛ متاع ناروان. سوق کاسد؛ بازار ایستاده. بازار ناروان. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). حیوان کاسد الاذعان؛ حیوان غیرناطق. ( ناظم الاطباء ). || ناتمام در مقدار و کمیت ودر منزلت و خوار و حقیر. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به کساد شود.
(س ) [ ع. ] (ص. ) ناروا، بی رونق.
بی رونق، بی رواج.
بی رونق، بی رواج، ناروا
( صفت ) ناروا نارایج بی رونق مقابل روا رواج: [ بازار حکمت کاسد و مزاج اهل شریعت فاسد ]. ( جامع الحکمتین ) یا کالای ( متاع ) کاسد. متاعی که از آن استقبال نکنند کالای ناروان.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ای ملک دانیکه تا من بستهام لب از بیان چون متاع فضلکاسدگشته بازار سخن
💡 کاسد متاع حسن به عهد تو شد چنانک صد یوسف و بشیر نیرزد به یک عزیز
💡 عجز بردیم و قبول بار رحمت بافتیم آنچه اینجا کاسد ما بود آنجا باب شد
💡 بر فضایل او فاسدست گوهر و در بر شمایل او کاسدس عنبر و عود
💡 گفتم بوسی به جان دهی گفت برو بازار لب من اینچنین کاسد شد
💡 شد سخن در روزگار ما چنان کاسد که خلق در شنیدن بر سخنور من احسان نهند!