چوبکی

لغت نامه دهخدا

چوبکی. [ ب َ ] ( ص نسبی، اِ مرکب ) نوکر عسس و داروغه و امثال آن. ( برهان ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ). نوکر پاسبانان. کهتر پاسبانان. عسس. ( یادداشت مؤلف ):
بهرام دگرکه هست چوبین
از چوبکیانت ای شه دین.محسن تأثیر ( از آنندراج ).|| مهتر و ریش سفید پاسبانان. ( برهان ). مهتر و بزرگ پاسبانان شب. ( ناظم الاطباء ). مهتر پاسبانان. چوبک زن. ( فرهنگ فارسی معین ). || چوبدار. ( آنندراج ). || چوب زین. ( ناظم الاطباء ). || چوبک فروش. رجوع به چوبک و چوبک زن شود.

فرهنگ معین

( ~. ) (ص نسب. ) ۱ - مهتر پاسبانان، چوبک زن. ۲ - نوکر عسس و داروغه.

فرهنگ عمید

=چوبک زن

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - مهتر پاسبانان چوبک زن. ۲ - نوکر عسس و داروغه.

جمله سازی با چوبکی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شطرنج چه بود؟ چوبکی چند، ولی از لعل تو چون عود قماری گردد

💡 دلشد آسیمه ز چشمت بسوی زلف که خلق کج کند ره چوبکی مست ببازار افتد

💡 شهی که چوبکی در گهش چو تیر خدنگ به قلب خصم زند خویش را تن تنها

آب پنیر یعنی چه؟
آب پنیر یعنی چه؟
کلمه یعنی چه؟
کلمه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز