چرسی

لغت نامه دهخدا

چرسی. [ چ َ ] ( ص نسبی ) منسوب به چرس. آنکه چرس کشد. معتاد به چرس. آنکس که عادت به کشیدن چرس دارد. رفیق بنگی. آنکه معتاد به کشیدن چرس است:
هر چرسیی چه داند بر رشته بندبازی
این رمز دنبه داند در وقت جان گدازی.بسحاق اطعمه ( از انجمن آرا ).رجوع به چرس و چرس کشیدن شود. || کنایه از شخص گیج و منگ. کنایه از شخص بی هوش و بی حواس. کنایه از شخص خواب آلوده و چرت زننده.

فرهنگ معین

(چَ ) (ص. ) آدم معتاد به چَرس.

فرهنگ فارسی

منسوب به چرس. آنکه چرس کشد. معتاد به چرس.

ویکی واژه

آدم معتاد به چَرس.

جمله سازی با چرسی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سلوک ار میکنی اندر پی آل پیمبر رو نه درویشست هر ژولیده موی چرسی و بنگی