لغت نامه دهخدا
پهند. [ پ َ هََ ] ( اِ ) دامی باشد که بدان آهو گیرند. ( برهان ). تله:
چون نهاد او پهند را نیکو
قید شد در پهند او آهو.رودکی.
پهند. [ پ َ هََ ] ( اِ ) دامی باشد که بدان آهو گیرند. ( برهان ). تله:
چون نهاد او پهند را نیکو
قید شد در پهند او آهو.رودکی.
(پَ هَ ) (اِ. ) دامی باشد که بدان آهو گیرند، تله.
۱. دام، تله: چون نهاد او پهند را نیکو / قید شد در پهند او آهو (رودکی: ۵۴۶ ).
۲. دامی که با آن جانوران را صید کنند.
دام، تله، دامی که با آن جانوران راصیدکنند
( اسم )دامی باشد که بدان آهو گیرندتله: چون نهاد او پهند را نیکو قید شد در پهند او آهو. ( رودکی )
دامی باشد که بدان آهو گیرند، تله.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 براو بر به ناگه سواری گذشت که تازان همی آمد از پهندشت
💡 درآن تیره شب اندران پهندشت سواران پراکنده شد هفت و هشت
💡 کمان کشیده بدل بستی ار که ره چه عجب که ابروان تو هر یک حریف صد سپهند
💡 چه گیسوان مسلسل بدور روی نگار عجب مدار که سلطان عشق را سپهند
💡 چگویم که از غم درآن پهندشت به آل نبی آن زمان چون گذشت
💡 درین حال بودم کز آن پهندشت سپاهی به چشمم پدیدار گشت