لغت نامه دهخدا
پرنور. [ پ ُ ] ( ص مرکب ) صاحب فروغ بسیار:
همی تابد شعاع داد از آن پرنور پیشانی.لوکری.
پرنور. [ پ ُ ] ( ص مرکب ) صاحب فروغ بسیار:
همی تابد شعاع داد از آن پرنور پیشانی.لوکری.
بسیارروشن، دارای روشنایی بسیار.
( صفت ) دارای شعاع بسیار.
luminoso
💡 سرسبزتر از تو من ندیدم شجری پرنورتر از تو من ندیدم قمری
💡 از رخ جهان پرنور کن چشم فلک مخمور کن از جان عالم دور کن این اندهان را ساعتی
💡 ازین گردنده گنبدهای پرنور به جز گردش چه شاید دیدن از دور؟
💡 دررو به عشق دینی تا شاهدان ببینی پرنور کرده از رخ آفاقِ آسمان را
💡 تا که طشت از سینه او دور شد طشت چرخ از عکس او پرنور شد
💡 برآی مفخر آفاق شمس تبریزی که عاشق رخ پرنور شمس وار توام