لغت نامه دهخدا
پرماس. [ پ َ ] ( اِ ) خلاص و نجات. ( برهان ) ( جهانگیری ). رهائی:
بعدل او بود از جور بدکنش رستن
بخیل او بود از شرّ دشمنان پرماس.ناصرخسرو ( از جهانگیری ).
پرماس. [ پ َ ] ( اِ ) خلاص و نجات. ( برهان ) ( جهانگیری ). رهائی:
بعدل او بود از جور بدکنش رستن
بخیل او بود از شرّ دشمنان پرماس.ناصرخسرو ( از جهانگیری ).
(پَ ) (اِ. ) = برماس: ۱ - لمس، لامسه. ۲ - یازیدن، دراز کردن.
= پرماسیدن
( اسم ) ۱- لمس لامسه. ۲- یازیدن دراز کردن.
برماس:
لمس، لامسه.
یازیدن، دراز کردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 یکی از تجارتهای اولیه او خرید و فروش اسپرماستی که نوعی واکس بود که از روغن نهنگ به دست میامد بود. لوپز کارخانه تولید شمع در نیوپورت ایجاد کرد. در سال ۱۷۶۰ تقاضا برای اسپرماستی آنقدر زیاد بود که شکارچیان نهنگ نمیتوانستند روغن مورد نیاز را تأمین کنند.
💡 عشق را کس وجود نشناسد هر دلی را وطن نپرماسد
💡 آنکه او نفس خویش نشناسد نفس دیگر کسی چه پرماسد