پراگنده

لغت نامه دهخدا

پراگنده. [ پ َ گ َ دَ / دِ ] ( ن مف ) رجوع به پراکنده شود.

فرهنگ معین

(پَ گَ دِ ) (ص مف. ) ۱ - غمگین، پریشان. ۲ - تلف شده. ۳ - گوناگون، متفرق. ۴ - شیفته، شوریده. ۵ - مشهور، معروف.

فرهنگ فارسی

( اسم ) ۱- پاشیده پاچیده پریشان پخش بشولیده پشولیده پرت وپلا متفرق متشتت. ۲- تلف شده صرف شده. ۳- گوناگون متفرق. ۴- بیگانه غریب مقابل خویش. ۵- شیفته شوریده مجذوب. ۶- بیشعور کم عقل. ۷- بی بندوبار لاابالی بی حفاظ. ۸- مشهور. ۹- حق ناشناس پست. ۱٠- مطالب جدا و تائ لیف ناشده. یا بخت پراگنده. بخت بد. یا پراگنده بودن. پهن بودن گسترده بودن.

ویکی واژه

غمگین، پریشان. تلف شده. گوناگون، متفرق. پراگند، پراکنده. همه یال اسپان پر از مُشک و مَی/ پراگنده دینار در زیر پی «فردوسی»
شیفته، شوریده. مشهور، معروف.

جمله سازی با پراگنده

💡 پراگنده در پادشاهی سوار همانا که هستند سیصدهزار

💡 پراگنده بر هر سویی خسته بود همه مرز پرکشته وبسته بود

💡 بدو گفت بهرام آذرمهان که تخمی پراگنده‌ای در جهان

💡 پراگنده رزمی همی ساختند دلیران ز هر سوی همی تاختند

💡 درفشان مهی بود بر زادسرو پراگنده بر ماه خون تذرو

💡 به داد و دهش دل نهاده ست شاه پراگنده بر گرد گیتی سپاه