پخس
لغت نامه دهخدا
پخس. [ پ َ ] ( ص، اِ ) تخس. ( صحاح الفرس ). بخس. ( رشیدی ). کُنجُل. پیر چون بشره دست و پای در آب گرم. ترنجیده. چین چین شده چنانکه پوست از حرارت آفتاب. ( برهان ). چروک خورده. پژمرده. || گداخته. ( غیاث اللغات ). || پژمژده بود از نیستی یا از غم. ( صحاح الفرس ). || مزروع بی آب حاصل آمده. || هرچیز ناقص. || عشوه. ناز. || خرام. ( برهان ). معانی فوق برای کلمه پخش در لغت نامه ها ذکر شده است بنا بر عادت قدمای لغت نویسان فارسی که گاهی مشتقی را بجای مصدر آرند و معانی که باید در مصدر ذکر کنند در مشتق بیان کنند. رجوع به پخسیدن و پخش شود.
فرهنگ معین
(پَ )۱ - (اِمص. ) ضعیف شدن. ۲ - رنجور و غمگین شدن. ۳ - (ص. )پژمرده. ۴ - ناقص.
(پَ ) (اِ. ) عشوه، ناز، خرام.
فرهنگ عمید
= بخس۲
فرهنگ فارسی
۱- عشوه ناز. ۲- خرام.
جمله سازی با پخس
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شاه ایران از آن کریمترست که دل چون منی کند پخسان
💡 همچو گرمابه که تفسیده بود تنگ آیی جانت پخسیده شود
💡 بیار آن می، که غم جان را بپخسانید در غوغا بیار آن می که سودا را دوایی نیست جز حمرا
💡 شیخ الاسلام گفت: که بوالعباس نهاوندی٭ روزی نماز بام صوفیان همه خفته دید گفت: همه پخسپید که وی بکوشد یعنی امر او وصحبت و دوستی و یاد او.
💡 کفر که کبریت دوزخ اوست و بس بین که میپخساند او را این نفس