پایمال. ( ن مف مرکب ) لگدکوب. پی خسته. مَدعوس. پی سپر. خراب. ( غیاث اللغات ) نیست و نابود:
سواران همی گشته بی توش و هال
پیاده زپیلان شده پایمال.اسدی.چه کرده ام که مرا پایمال غم کردی
چه اوفتاد که دست جفا برآوردی.خاقانی. || پائین پای. صف نعال:
تارک گردونت اندر پایمال
ابلق ایامت اندر پایگاه.انوری.- پایمال کردن؛ سپردن زیر پای. پاسپر کردن. پی سپر کردن. پی خسته کردن. لگدکوب کردن. له کردن در زیر پای. پامال کردن. توطؤ. توطئه. تکتکه.
بسا نام نیکوی پنجاه سال
که یک کار زشتش کند پایمال.سعدی.- امثال:
زور حق را پایمال کند؛ الحکم لمن غلب. فرمان چیره راست.
(ص مف. ) ۱ - لگدکوب شده. ۲ - از بین رفته. ۳ - زبون، پست.
= پامال
( صفت ) ۱- زیر پای کوفته شده لگد کوب پی خسته پی سپر خراب بپای سپرده. ۲- پایین پای صف نعال. ۳- از میان رفته. ۴- زبون خوار ذلیل.
لگدکوب شده.
از بین رفته.
زبون، پست.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 قامتش سروی ز باغ اعتدال افسر شاهان به راهش پایمال
💡 گرفتید خون های ما را حلال نمودند تن های ما پایمال
💡 ساقی بیا و از میم آشفته حال کن مغزم ز ترکتاز طرب پایمال کن
💡 موری ضعیفم و شدهام پایمال هجر حالم مگر به گوش سلیمان نمیرسد
💡 صائب چو مار سرزده پیچم به خویشتن موری اگر به سهو شود پایمال من
💡 حلال است بر لفظ گشتن، حلال نه چندان که معنی شود پایمال