پاکدامن. [ م َ ] ( ص مرکب ) عفیف.عفیفه. باعفاف. پاک. خشک دامن. پاکجامه:
یکی پاکدامن که آهسته تر
نکوتر بدیدار و شایسته تر.فردوسی.زن پاکدامن به پرسنده گفت
که شویست و هم کودک اندر نهفت.فردوسی.جوان گفت و آن پاکدامن شنید
ز گفتار او خامشی برگزید.فردوسی.سوی کردیه نامه ای بد جدا
که ای پاکدامن زن پارسا.فردوسی.پاکدامن چون زید بیچاره ای
اوفتاده تا گریبان در وحل.سعدی ( گلستان ).در حق من بدرد کشی ظن بد مبر
کآلوده گشت خرقه ولی پاکدامنم.حافظ.عیبم بپوش زنهار ای خرقه می آلود
کان پاک پاکدامن بهر زیارت آمد.حافظ.حافظ بخود نپوشید این خرقه می آلود
ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را.حافظ.
(مَ ) (ص مر. ) برخوردار از پاکدامنی، نداشتن وضع یا کیفیت رفتارهای زشت و ننگین.
نجیب، عفیف، پارسا، پاک جامه: در حقّ من به دُردکشی ظن بد مبر / کآلوده گشت جامه ولی پاک دامنم (حافظ: ۶۸۶ ).
پاک دامان، پاکجامه، نجیب وعفیف وپارساعفاف
( مصدر ) پاک پاکجامه عفیف با عفاف خشک دامن.
عفیف عفیفه
برخوردار از پاکدامنی، نداشتن وضع یا کیفیت رفتارهای زشت و ننگین.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مرنج، ای پاک دامن، عاشقانت اگر بر چشم تر دامن نشانند
💡 بکن چیزی که خواهی کرد با من که من بفشاندم از تو پاک دامن
💡 دارم ز پاک دامنی اندر محیط وصل حال کسی که سوخته باشد ز هجر پاک
💡 چو گل بودی همیشه پاک دامن هوایت کرد خواهد چاک دامن
💡 ای شیخ پاک دامن ای پادشاه شاهم آخر بگو خدا را تا چیست روی راهم؟
💡 یکی پاک دامن که آهستهتر فزونتر بدیدار وشایستهتر