لغت نامه دهخدا
پافشردن. [ ف ِ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) استقامت کردن. پافشاری کردن. اصرار، لجاج، ابرام. پای فشردن. پای افشردن. پای افشاری.ایستادگی. پایداری. پائیدن. پای داشتن. ثبات قدم.
- امثال:
پافشردی بُردی؛ استقامت سبب نیل به مقصود است.
پافشردن. [ ف ِ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) استقامت کردن. پافشاری کردن. اصرار، لجاج، ابرام. پای فشردن. پای افشردن. پای افشاری.ایستادگی. پایداری. پائیدن. پای داشتن. ثبات قدم.
- امثال:
پافشردی بُردی؛ استقامت سبب نیل به مقصود است.
(فِ شُ دَ )(مص م. )نک پافشاری کردن.
پای افشردن، پافشاری، پایداری کردن، ایستادگی
( مصدر ) پافشاری کردن ایستادگی کردن پایداری کردن پاییدن پای داشتن پای افشردن: ( پافشردی بردی ) ( حکمت ).
استقامت کردن اصرار
نک پافشاری کردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چنان کز مرکز ثابت قدم پرگار می گردد به قدر پافشردن می دود گرد جهان معنی