پاسنگ

لغت نامه دهخدا

پاسنگ. [ س َ ] ( اِ مرکب ) آنچه در یک کفه ترازو نهند بجهت برابر کردن کفه دیگر. ( برهان ). آنچه برای تساوی دو کفه ترازو نهند در کفه سبک. پای سنگ. پارسنگ:
عیار حلم گرانش پدید نتوان کرد
اگر سپهر ترازو شود زمین پاسنگ.فرخی.خدایگانا گر برکشند حلم ترا
سپهر و چرخ بسنده نباشدش پاسنگ.مسعودسعد.وجود خصم چه وزن آورد در آن میزان
که بوقبیس ندارد محل پاسنگی.اثیرالدین اخسیکتی.|| پایه ستون.

فرهنگ معین

(سَ ) (اِمر. ) ۱ - سنگ ترازو. ۲ - پایة ستون.

فرهنگ عمید

= پارسنگ

فرهنگ فارسی

پارسنگ
( اسم ) ۱- آنچه در یک کف. ترازو نهند بجهت برابر کردن با کف. دیگر. ۲- پای. ستون.
آنچه در یک کفه ترازو نهند بجهت برابر کردن کفه دیگر پارسنگ

فرهنگستان زبان و ادب

{footstone} [باستان شناسی] تخته سنگی که پایین گور را مشخص می کند

ویکی واژه

سنگ ترازو.
پایة ستون.

جمله سازی با پاسنگ

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سختی کش جهان را، راحت رسد ز عقبی پاسنگ در ترازو، از هر دو سر نباشد

💡 سنگ را پاسنگ حاجت نیست چون باشد تمام چشم ما را پرده خواب گران در کار نیست

💡 کس به میزان خرد نیست مرا پاسنگ چون گران است به احسان تو میزانم

💡 کوه تمکین تو در پله نازست تمام این نه سنگی است که محتاج به پاسنگ شود

💡 عیار حلم گرانش پدید نتوان کرد اگر سپهر ترازو شود، زمین پاسنگ

💡 پاسنگ خویش بودم در گوشه صبوری بادی ز سویت آمد اندر ربود ما را

ص یعنی چه؟
ص یعنی چه؟
میلف یعنی چه؟
میلف یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز