لغت نامه دهخدا
پابرجای. [ ب َ ] ( ص مرکب ) ثابت. ثابت قدم. راسخ. پایدار. پادار. استوار. ثبت:
ظلم ازو لرزان چو رایت روز باد
رایتش چون کوه پابرجای باد.خاقانی.و رجوع به پابرجا شود.
- پابرجای کردن؛ ثابت کردن.
پابرجای. [ ب َ ] ( ص مرکب ) ثابت. ثابت قدم. راسخ. پایدار. پادار. استوار. ثبت:
ظلم ازو لرزان چو رایت روز باد
رایتش چون کوه پابرجای باد.خاقانی.و رجوع به پابرجا شود.
- پابرجای کردن؛ ثابت کردن.
ثابت ثابت قدم
( صفت ) پابر جا
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 عقل پابرجای من چون دید شور بحر او با چنین شوری ندارد عقل کل تواناییی
💡 صد غریو و بانگ اندر سقفِ گردون افکنیم من نیام در عشق پابرجایِ تو یک بانگی
💡 چون حباب از یکدلان باده نابیم ما از هواداران پابرجای این آبیم ما
💡 ز شرم قد تو در باغ سرو پابرجای چو بندگان بگریزد اگرچه آزاد است
💡 چون سر انداخته شد شمع شود روشن تر عاشق صادق روشندل پابرجاییست