وسیع

لغت نامه دهخدا

وسیع. [وَ ] ( ع ص ) فراخ. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). جای فراخ. پهناور. متسع. جادار. گشاد. گشاده. واسع. عریض. باوسعت و ممتد. ( ناظم الاطباء ): علی تکین از آب بگذشت و در صحرایی وسیع بایستاد. ( تاریخ بیهقی ).
- وسیعالمشرب؛ بی بندوبار و لاابالی در اصول وفروع دین. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).
- وسیع بودن؛ وسعت داشتن.
- وسیع کردن؛ وسعت دادن.
|| اسب فراخ گام و فراخ ذراع. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || دور. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).

فرهنگ معین

(وَ ) [ ع. ] (ص. ) فراخ، گشاد.

فرهنگ عمید

گشاد، فراخ، پهناور.

فرهنگ فارسی

گشاد، فراخ، پهناور
(صفت ) ۱- فراخ گشاده ( محل مکان ). ۲- عریض پهناور.

ویکی واژه

ampio
immenso
فراخ، گشاد.

جمله سازی با وسیع

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 قدر او قصری رفیع و حزم او حصنی منیع جاه او ملکی وسیع و فکر او سوری متین

💡 میان واجب و امکان که ملکهاست وسیع بجز علی تو مپندار پادشاهی هست

💡 دلی ترا همچو او بهر مقامی وسیع طبعی او را چو تو در همه حالی منیع

💡 فضای درگهت از نه فلک وسیع‌ترست عجب ‌که وقعه درین تیره خاکدان افکند

💡 گر خلق همچو ملک سلیمان بود وسیع چون چشم مور، تنگ ز همخانه می شود

کنیسه یعنی چه؟
کنیسه یعنی چه؟
عزیز دل یعنی چه؟
عزیز دل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز