لغت نامه دهخدا
هیچ گاه. ( ق مرکب ) هیچ وقت. هرگز:
گر کند هیچ گاه قصد گریز
خیز ناگه به گوشش اندر میز.خسروی.
هیچ گاه. ( ق مرکب ) هیچ وقت. هرگز:
گر کند هیچ گاه قصد گریز
خیز ناگه به گوشش اندر میز.خسروی.
(ق مر. ) هیچ وقت، هرگز.
۱. هیچ وقت.
۲. هرگز.
هیچوقت هرگز.
💡 نمک به ریش من، ای پارسا، مزن از پند به شکر آنکه دلت هیچگاه ریش نبود
💡 مرا ز صحبت بیگانگان ملال آید بمیهمانیم ای دوست، هیچگاه مخوان
💡 کار ما جز رحمت و احسان نبود هیچگاه این سفره بی مهمان نبود
💡 گفت نی اینگونه ضدیت ندیدم هیچگاه در میان نور و ظلمت یا پری با اهرمن
💡 تو هیچگاه ندیدی مرا به چشم نکو منت نهان ز پی چشم بد دعا کرده