لغت نامه دهخدا
هم چشمی. [ هََ چ َ / چ ِ ] ( حامص مرکب ) رقابت و برابری نمودن. ( یادداشت مؤلف ). چشم وهم چشمی نیز به معنی هم چشمی است.
- هم چشمی کردن؛ رقابت کردن. رجوع به هم چشم شود.
هم چشمی. [ هََ چ َ / چ ِ ] ( حامص مرکب ) رقابت و برابری نمودن. ( یادداشت مؤلف ). چشم وهم چشمی نیز به معنی هم چشمی است.
- هم چشمی کردن؛ رقابت کردن. رجوع به هم چشم شود.
۱. رقابت کردن.
۲. حسد ورزیدن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زهمچشمی بلایی نیست بدتر عشق بازان را زلیخا کور شد تا دیده یعقوب بینا شد
💡 کسی یا رب مبادا پایمال رشک همچشمی حنا چندان که بوسد دست او خون میکند ما را
💡 ز دل شورقیامت میدماند رشک همچشمی به هر آیینه منمایید رویگلعذارم را
💡 خواست نرگس که به چشم تو کند همچشمی نتوانست، سر افکنده و بیمار برفت
💡 در طرف چمن دعوی همچشمی نرگس با چشم سیه مست تو از بی بصری بود
💡 سینه چاک غیرتیم از ننگ هم چشمی مپرس هرکه بر رویتگشاید چشم، مژگانیم ما