هامی

لغت نامه دهخدا

هامی. ( ص ) سرگشته. حیران مانده. سرگردان. متحیر. ( لغت فرس ) ( از برهان ) ( اوبهی ) ( جهانگیری ) ( انجمن آرا ) ( از ناظم الاطباء ):
استه و غامی شدم ز درد جدائی
هامی و وامی شدم ز خستن مترب
رنگ رخ من چو غمروات شد از غم
موی سر من سپید گشت چو مهرب.منجیک ( از حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی ).رجوع به مدخل های غامی، وامی، مترب، غمروات، مهرب و ابیب شود.

فرهنگ معین

(ص. ) سرگشته، حیران.

فرهنگ عمید

حیران، سرگشته، سرگردان.

فرهنگ فارسی

(صفت ) سرگشته حیران.
سر گشته حیران مانده سر گردان

فرهنگ اسم ها

اسم: هامی (پسر) (فارسی) (تلفظ: hami) (فارسی: هامی) (انگلیسی: hami)
معنی: سرگشته و حیران

ویکی واژه

سرگشته، حیران.

جمله سازی با هامی

💡 چه شود کز غم و رنج گنه الهامی را از شفاعت به صف محشر خوشحال کنی

💡 میفرستد هر زمانی دوست پیغامی دگر میرسد دل را ازو هر لحظه الهامی دگر

💡 هیچکس ‌نگسیخت ‌بیدل ‌بند اوهامی که نیست آسمان ‌عمری‌ست ‌می‌گردد به‌جست‌وجوی مرد

💡 چند گوئی سخن از دیر و حرم، شیخ و کشیش خود پرستی دو سه وابسته او هامی چند

💡 دل الهامی اگر گشته پریشان نه شگفت همه دانند دل غمزده دیگرگون است