نی بست. [ ن َ / ن ِ ب َ ] ( اِ مرکب ) محوطه ای که از نی بندند. ( آنندراج ). جای محصورشده از نی و حصار نی. ( ناظم الاطباء ):
چو در نی بست تن ایمن نشستی
ز دل در جان جانت طارمی کو.سنائی.و نی بستی بود که ایشان در آنجا جمله شدندی و بازی کردندی. ( کلیله و دمنه ).
گرد تو صف زده خوبان کمربسته چو نی
گوئی از هر طرفی گرد شکر نی بست است.کمال خجندی ( از آنندراج ).شعله را پیرهن از خس نتوان پوشیدن
خنده ها عشق به نی بست زلیخا دارد.سالک یزدی ( از آنندراج ).هر آن دلی که ندارد محبتش بادا
برو همیشه ز نی بست سینه بیت حزن.کلیم ( از آنندراج ).
(نِ یا نَ بَ ) (اِمر. ) محوطه ای که با نی محصور کنند.
( اسم ) محوطه ای که بانی محصور کنند: (( گرد توصف زده خوبان کمر بسته چونی گویی از هر طرفی گرد شکرنی بست است. ) ) ( کمال خجندی. فرنظا. )
محوطهای که با نی محصور کنند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هفتهٔ دوران ما از بس به سختی می رود کاروانی بسته گویا بار این محمل ز سنگ
💡 کمند مهر چنان پاره کن که گر روزی شوی ز کرده پشیمان به هم توانی بست
💡 ساده لوحانی که دل بر زندگانی بسته اند بر سر ریگ روان بنیاد از شبنم نهند
💡 ماه را پاس تو در مشعله گردانی بست مهر را بزم تو در مجمره سوزانی داشت
💡 قفل روزی در جوانی بستگی هرگز نداشت ریخت تا دندان، کلید رزق را دندانه ریخت